اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا
جمعه ٢٩ تير ١٣٩٧

طلبه باید راه را با معرفت و علم و یقین انتخاب کند و با معرفت و علم و یقین هم آن را ادامه دهد.
 
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 4423
 بازدید امروز : 124
 کل بازدید : 1256082
 بازدیدکنندگان آنلاين : 8
دستورهاى مثبت اسلام درباره عالم دينى

دستورهاى مثبت اسلام درباره عالم دينى

استاد شهید مرتضی مطهری (ره)

بيائيم سراغ دستورهاى مثبت؛اسلام از عالم دينى چه مى خواهد؟ البته در درجه اول، علم و تفقه و بصيرت و دانش مى خواهد. راجع به اين توضيح خواهم داد . يك چيز ديگر هست كه شايد بعضى توجه نداشته باشند و آن اينست كه اسلام از عالم دينى و از مرجع امور دينى مردم و به اصطلاح از مفتى كه براى مردم فتوا مى دهد تقوا مى­خواهد، آنهم نه تقوا در حد يك عدالت معمولى، بلكه بيش از حد يك عدالت معمولى. اين را من بايد با يكى دو تا مقايسه براى شما عرض كنم تا خوب روشن شويد .

ما در اصطلاح، دو طبقه داريم از علمای دين كه يك طبقه راويان و ناقلان حديث هستند . راوى كسى است كه نقل مى كند ولى استنباط نمى كند و نظر نمى دهد ، مى گويد من شنيدم از فلان كس و او گفت من شنيدم از فلان كس ديگر، تا مى رسد مثلا به امام صادق (عليه السلام )كه آن حضرت فلان چيز را فرمودند. حال شرط راوى چيست و آيا ما مى توانيم از هر راوى، حرف قبول بكنيم؟ نه، اگر راوى ثقه باشد؛ يعنى در نقل راستگو و مورد اطمينان باشد، اگر بدانيم كه يك آدمى است كه لااقل اين فضيلت را دارد كه دروغ نمى گويد ، ما مى توانيم حديث را از او بپذيريم اما به شرط اينكه علم داشته باشيم كه واقعا او آدم ثقه اى است . ممكن است يك آدمى مثلا در برخى از فرائض مذهبى خود تنبل و كاهل باشد اما يك آدم صددرصد راستگوئى است ، ديگر بيش از اين كسى شرط نمى كند، ما براى راوى و ناقل بيش از اين شرطى قائل نيستيم و لزومى هم ندارد كه قائل باشيم . از امام (عليه السلام) هم وقتى مى پرسيدند: «افيونس بن عبدالرحمن ثقة، آخذ عنه معالم دينى؟» آيا يونس بن عبدالرح من قابل اعتماد است؟ امام (عليه السلام) (عليه السلام)مى­فرمودند: بلى، قابل اعتماد است.

ولى براى يك نفر مفتى يعنى صاحب­نظر و متفقه و بصير در دين آيا كافى است كه فقط ثقه و راستگو باشد؟ نه، كافى نيست. اگر يك نفر به درجه اجتهاد برسد و از لحاظ علمى هم بالا دست همه باشد، آدم راستگوئى هم باشد و هرگز دروغ نگويد ولى از برخى از گناهان ديگر مثلا از غيبت كردن پرهيز نداشته باشد، از حسادت پرهيز نداشته باشد، جنسا حسود است و يك كارهائى هم مبنى بر همين حسادت باطنى مى كند ، يك گناهانى را كه مربوط به ثقه بودن در نقل نيست انجام مى دهد ، آيا مى شود از او تقليد كرد؟ خير، هرگز نمى­شود، با اينكه شما مى خوانيد كه مى گويند: آقا! مجتهد كه ديگر اين قدر حرف ندارد، مجتهد يعنى متخصص فنى. معمولا در متخصص فنى بيش از تخصص علمى و تجربى و راستگو بودن شرط قائل نمى شوند ، مثلا ما در ساختمان و در فرش كارشناس داريم، به يك كارشناس مراجعه مى كنيم كه علم داشته باشد ، بصيرت داشته باشد و حقه باز هم نباشد و در نظرهاى خودش نار و نزند ، اما حالا اين كارشناس در خانه خودش مشروب مى خورد يا فسق ديگر مرتكب مى شود به من چه ارتباطى دارد؟! اما ملّا و مرجع دينى چطور ؟ آيا او فقط يك كارشناس است و فقط بايد شرايط يك كارشناس را واجد باشد ، يعنى علم و فن اين كار را داشته باشد و در كار خودش هم تقلب و دروغ نداشته باشد ، همين كافى است؟ نه، او اساسا از هر گناهى بايد پرهيز داشته باشد ، بايد عادل باشد، ما فوق عدالت افراد عادى. آن جمله اى كه امام فرمودند: «اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه ، مخالفا على هواه، مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه»[1]، خود مجتهدين مى­گويند از اين جمله، مافوق عدالت فهميده مى شود. بايد آن مجتهد و مرجع ، بايد آن كسى كه خودش را به تعبير اميرالمؤمنين(عليه السلام)در ارفع مقامات قرار داده است، مصدر واردات است، كسى كه مى­خواهد فروع را بر اصول تطبيق بكند، مافوق عدالت را واجد باشد، نمى­گويم وحى و الهام، اما از حد يك عالم عادى هم بايد بالاتر باشد ، يك صفا و معنويت و نورانيتى داشته باشد كه همان نورانيت مؤيد او باشد و او را تأييد كند. تنها دستگاه فكرى او مجهز باشد كافى نيست ، دستگاه روحى و معنوى او هم بايد مجهز باشد.

امام صادق (عليه السلام)فرمود: «انا لا نعد الفقيه منكم فقيها حتى يكون محدثا ». به يكى از اصحاب خود فرمود: ما از شما فقيهى را فقيه نمى­شماريم مگر اينكه محدث باشد يعنى از باطنش با او صحبت شود، خبر به او بدهند، يك چيزهايى به او الهام و تلقين شود . راوى تعجب كرد و گفت : او يكون الفقيه محدثا ؟ ! مگر فقيه هم مى تواند محدث باشد ؟ ! محدث بودن شأن پيغمبر و امام است . امام فرمود : يكون مفهما ، و المفهم محدث[2]. تفهيم به او مى شود، روحش باز مى­شود، از باطن يك سعه صدر و نورانيتى به او داده مى شود، اين خودش محدث بودن است ، بله اين طور بايد باشند . جمله­هايى در هفته گذشته از اميرالمؤمنين على (عليه السلام) خواندم و عرض كردم كه اگر چه كسى اين خطبه را از اوصاف علمای دينى نشمرده است ولى يك تأملى كه انسان به مجموع اين خطبه مى­كند مى­بيند كه اگر چه اميرالمؤمنين (عليه السلام) در صدر خطبه اسم عالم نبرده است ولى اساسا و كاملا اين خطبه درباره علماء است . مى فرمايد : «ان من احب عباد الله اليه عبدا اعانه الله على نفسه». از محبوبترين بندگان خدا در نزد خدا بنده اى است كه خداوند او را بر نفس خودش اعانت كرده باشد ، يعنى او را در مخالفت با هواى نفس تأييد كرده است. اگر بخواهيم حديثى را مؤيد اين قرار بدهيم، در حديث دارد كه خداوند وقتى بخواهد بنده­اى را بر نفس خودش تأييد كند، يك واعظ و زاجرى در قلب او خلق مى­كند، يعنى وجدانش را زنده نگه مى­دارد كه او را هميشه در كارهاى بد سرزنش كند.

جمله­ها خيلى زياد است كه در آن هفته خواندم و وقت اجازه نمى­دهد كه همه را ترجمه كنم تا آنجا كه مى­فرمايد: فزهر مصباح الهدى فى قلبه ، و اعد القرى ليومه النازل به ، فقرب على نفسه البعيد ، و هون الشديد ، نظر فالبصر ، و ذكر فاستكثر ... قد خلع سرابيل الشهوات؛ يعنى چراغ هدايت در قلب او نورافشانى مى كند ، و براى روز سختى كه همه در پيش دارند توشه بر مى دارد ، دور را نزديك مى بيند ، سخت را بر خود آسان مى نمايد ، نظرهايش بصيرت افزاست ، ياد خدايش پيوسته فزونى مى گيرد ، جامه شهوت را از تن خود خلع كرده است : خرج من صفة العمى و مشاركة اهل الهوى و صار من مفاتيح ابواب الهدى و مغاليق ابواب الردى . يعنى از كورى و همكارى هواپرستان بيرون مى آيد و به آنجا مى­رسد كه جزو كليدهاى درهاى هدايت مى­شود، يعنى اين شايستگى را پيدا مى كند كه رهبر و هادى ديگران واقع شود.

صريحتر و واضحتر ، جمله هاى بعدى است: فهو من اليقين على مثل ضوء الشمس قد نصب نفسه لله سبحانه فى ارفع الامور من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الى اصله. اين ديگر اوج مطلب است: اين آدمى كه اينهمه صفا و كمال و معنويت و رقاء معنوى پيدا مى كند آنوقت خودش را در آن بالاترين منصبها نصب مى كند ، يعنى آنجا ديگر آن شايستگى را دارد كه روى آن مسند قرار بگيرد. چه مى كند؟ من اصدار كل وارد عليه . هر چه بر او وارد بكنى صادر مى كند ، مثل كارخانه اى كه از يك طرف مواد خام به او تحويل مى دهند و از طرف ديگر مواد ساخته شده پس مى دهد . ديگر هر چه از او سؤال كنند مى تواند جواب بدهد ، و تصيير كل فرع الى اصله ، آن وقت قادر است كه فروع را به اصول برگرداند . اصول را كه به او داده اند ، خود دين تعليم داده است . اين مرد عالم ، اين عالم صاحب ضمير ، اين شايستگى را پيدا مى كند كه فروع بى نهايت را ، هر چه را كه به او عرضه كنند ، از اصولى كه دين داده است استخراج بكند و تحويل بدهد .

چنانكه ملاحظه مى كنيد اينها همه صفات عالم است. كدام عالم است كه كارى بالاتر از اين داشته باشد. قرينه­اى بالاتر از اين براى اينكه بدانيم على (عليه السلام)اوصاف علماء دين را ذكر مى كند نه اوصاف ديگران را اين است كه در آخر مى گويد : و آخر قد تسمى عالما و ليس به[3]. من خودم يادم هست در دوران طلبگى كه در قم بودم خطبه هاى نهج البلاغه را حفظ مى كردم . از جمله خطبه هايى كه حفظ كرده بودم همين خطبه بود . همان وقت تعجب مى كردم و خيال مى كردم اين جمله ها به هم نمى خورد ، زيرا خيال مى كردم اين خطبه اوصاف هر مؤمن كامل را بيان مى كند . با خودم مى گفتم چرا در قسمت دوم خطبه مى فرمايد : و آخر قد تسمى عالما و ليس به، يعنى اما آن ديگرى نام خود را عالم گذاشته است ولى عالم نيست . در قسمت اول كه اسمى از عالم برده نشده است! درك نمى كردم كه خود مضمون قسمت قبلى مى رساند كه اينها هم صفت يك عالم و مرجع دينى است كه بايد اينجور باشد. اسلام يك نفر متخصص دينى را به صرف اينكه سال­ها درس خوانده و به اصطلاح استخوان خرد كرده است و سينه به حصير ماليده است و حداكثر آدم موثقى است و به خدا و پيغمبر دروغ نمى بندد به رسميت نمى شناسد . اين اندازه از نظر اسلام كافى نيست، عدالت كامل لازم است ، بلكه مافوق عدالت لازم است ، صفا و نورانيت و روشن انديشى خاصى لازم است همين جور كه اميرالمؤمنين مى فرمايد. اين، وحى و نبوت و امامت نيست ولى يك حالتى است برزخ ميان آنها و آنچه كه يك عالم ساده انجام مى دهد . او عالم است و با نيروى فكر و علم و عقل بايد كار كند، پيغمبر نيست كه نيروى وحى راهنماى او باشد ، اما يك پشتوانه اى هم از نورانيت بايد علم و فكر و عقل او را تأييد بكند .

علمایى كه جانشين انبياء غير مشروع هستند

اسلام وقتى كه مى آيد ، قسمتى از وظايفى را كه انبياء سلف انجام مى دادند ، در دوره امت ختميه به عهده علما مى گذارد . چه جور علما؟ يك چنين علمایى . همان طور كه عرض كردم علم جانشين وحى مى شود ، اما وحى آن پيغمبرانى كه مشروع نبودند ، يعنى پيغمبرانى كه محيى و حافظ مواريث شريعت قبل بودند . در اين دوره علماء از طريق علم، كتاب، درس و حفظ مواريث، حافظ شرايع مى شوند، اما يك علم خشك و خالى هم نيست بلكه علمى كه مؤيد است از انوار معنوى. حتما بايد يك پشتوانه اى از آن نور معنوى داشته باشند . مطلبى اينجا عرض بكنم .

در كلمات اميرالمؤمنين (عليه السلام) بود: من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الى اصله. فرمود كه واردات را صادر مى كند و فروعى را كه بر او عرضه مى كنند بر اصول تطبيق مى كند و جواب را از روى آن تطبيق به افراد مى دهد. معنى اجتهاد همين است. اجتهاد يعنى فروع را از اصول استنباط كردن.

 

دو نوع اجتهاد : قياسى و غير قياسى

ما دو نوع اجتهاد داريم . يكى اجتهادى است كه اصطلاحا به آن اجتهاد رأى يا قياس مى گويند ، همان چيزى كه مبتكر آن در فقه اسلامى ابوحنيفه بوده است و همان چيزى كه ائمه اطهار با اين نوع اجتهاد كه اسمش رأى و قياس هست مبارزه كرده اند، و حقا و انصافا قطع نظر از اينكه حالا ما شيعه هستيم اگر اختيار اسلام به دست رأى و قياس داده شود و اگر با اجتهاد رأى و قياس مبارزه نشده بود كه در درجه اول ائمه ما مبارزه كردند ( البته برخى از فقهاء و ائمه اهل سنت هم بودند مانند مالك كه با اين طريقه مخالف بودند ) چيزى از دين باقى نمى ماند . مالك بن انس كه يكى از امامهاى چهارگانه فقه اهل تسنن است در عمرش دو فتوا از روى قياس داده بود و وقتى كه مى خواست بميرد متوحش بود و مى گفت من وحشتم از آن دو فتوايى است كه از روى قياس داده ام . ابوحنيفه در اين كار افراط كرده است يعنى فكر و ظن و قياس خودش را در استنباط احكام دين آنقدر دخالت داده است كه اساسا دين زيرورو مى شود .

يك قضيه اى در تواريخ نقل مى كنند ، حالا من نمى دانم كه اين مضمون است براى ابوحنيفه يا خودش شوخى كرده ، مى گويند آنقدر اين مرد به قياس كردن عادت كرده بود كه در تكوينيات هم مثل تشريعيات قياس مى كرد و گاهى به صورت مضحكى در مى آم د . مسائلى را با هم قياس مى كرد كه اصلا با هم ربطى نداشت . نوشته اند كه ريش ابوحنيفه به اصطلاح جو گندمى شده بود ، به زبان عربى اشمط بود . معمولا افرادى كه موى سياه دارند ، اولى كه موى سفيد پيدا مى شود دلشان نمى خواهد كه اين موهاى سفيد آشكار باشد و مى خواهند آن را مخفى كنند ، براى اينكه مردم به پيرى آنها پى نبرند يا لااقل از همسر خودشان رودربايستى دارند . به هر حال ابوحنيف ه رفت به سلمانى براى اصلاح به سلمانى گفت : اين موهاى سپيد را يكى يكى از ريشه بكن . مرد سلمانى گفت : چرا ؟ گفت : مى خواهم ديگر بيرون نيايد . آن مرد گفت : اتفاقا تجربه نشان داده است كه هر چه را كه از ريشه بكنند بيشتر در مى آيد . گفت : پس موهاى سياه را بكن . فورا قياس گرفت كه حالا اگر موهاى سپيد را كندند بعد كه در مى آيد بيشتر در مى آيد پس چرا ما موهاى سياه را نكنيم كه بيشتر در آيد . حساب نكرد كه طبيعت دارد رو به سپيدى مى رود ، اين در شرايط نامساوى است و در شرايط نامساوى قياس غلط است . و قياسهايى كه او كرده است و اساسا هر كه بخواهد در دين قياس بكند چون شرايط را درك نمى كند ، بجاى اينكه شرايط را مساوى بگيرد ، در شرايط نامساوى عمل مى كند و اشتباه مى كند . اين اجتهاد ممنوع است ، ولى ما يك اجتهاد مشروع هم داريم ، آن همين است كه در اين تعبير اميرالمؤمنين بود ، اينكه فروع يعنى شاخه ها را از اصلها و ريشه ها استنتاج بكنند .

كليات و قواعد محدود است و مسائل، نامتناهى

حديث معروفى است كه آن را ابن ادريس در آخر([ سرائر]( نقل كرده است . ابن ادريس يك فقيهى است كه به خبر واحد عمل نمى كند ، بر عكس جمهور فقهاء كه اگر خبر واحد مورد وثوق و اعتماد باشد عمل مى كنند . ولى در عين حال در آخر كتاب([ سرائر]( خودش كه از كتب فقهى بسيار ارجمند و با ارزش ما است يك خاتمه اى دارد كه معروف است به([ مستطرفات سرائر]( . در آنجا در يك قسمت ، اين آدم بدبين كه به اخبار واحد عمل نمى كند ، يك سلسله اخبار و احاديث دارد كه آنها را غير قابل ترديد مى داند و واحد نمى شمارد ، بلكه متواتر يا نزديك به متواتر مى داند . آن حديث كه در وسائل هم هست اينست : علينا القاء الاصول و عليكم التفريع[4]. ائمه گفته اند كه بر ما است كه اصول و قوانين و قواعد كلى را بيان كنيم ، اين وظيفه ما است ، اما تفريع كردن يعنى فرع را از اصل استخراج كردن و شاخه را از تنه در آوردن اين ديگر وظيفه شما است . اين آن اجتهادى است كه نه تنها ممنوع نيست بلكه لازم و واجب است ، و علت آن هم معلوم است: براى اينكه اصول، يعنى كليات، قوانين كليه اى كه بشر لازم دارد محدود و متناهى است يعنى مى تواند محدود و متناهى باشد ، بنابراين قابل بيان است ، اما فروع و جزئيات ، بى نهايت و لا تعدو لا تحصى است . اگر بنا بود كه پيغمبر اكرم و ائمه اطهار همان طور كه اصول را بيان كرده اند همه فروع را هم بيان كنند ( البته فروع را نيز هرگاه سؤال شده است بيان كرده اند ) بيان كردنى نبود ، غير متناهى بود . نه تنها در زمانهايى كه نيستند فروع جديدى پيدا مى شود كه خود فرع از آنها سؤال نشده است بلكه در همان زمان خودشان امكان نداشت كه همه فروع را بتوانند از آنها بپرسند تا آنها جواب بدهند. اصول ، محدود و متناهى است و فروع ، نامحدود و غير متناهى . اين فروع و اصول كه عرض مى كنم مثل اينست : شما علم حساب كه مى خوانيد يك سلسله قواعد به نام علم حساب به شما ياد مى دهند ، شما قواعد كلى حساب را مى آموزيد . قواعد كلى حساب محدود است و نامتناهى نيست . شايد همه قواعد حساب درصد يا صد و پنجاه قاعده خلاصه شود ، اما مسائل حساب چطور ؟ نامحدود است ، مسائلى كه قابل طرح هست نامحدود است . شما اصول و قواعد را كاملأ ياد مى گيريد و بعد هر مسأله اى از مسائل حسابى كه بر شما عرضه بدارند ، شما كه آن اصول و قواعد را مى دانيد مى فهميد كه اين مسأله را از چه طريقى بايد حل كنيد ، از اين راه يا از آن راه . كسى نمى تواند به شما بگويد كه چون فروع علم حساب نامتناهى است پس بايد پى درپى و در طول زمان علم حساب ديگرى بجاى اين علم حساب بيايد . خير ، علم حساب ديگرى لازم نيست . هر چه دنيا سير مى كند ممكن است فروع و مسائل[ حسابى] جديدى براى بشر به وجود بياورد ، ولى هيچ دليلى ندارد كه اصول علم حساب نسخ شود تا بخواهد اصول ديگرى جاى آن را بگيرد . دين هم همين طور است ، قواعد و اصولى دارد معلوم ، و فروعى دارد كه قابل استخراج از آن اصول است . آنچه اسلام آورده است و همواره ثابت است يك سلسله قواعد است و آنچه وظيفه مجتهدان است كه استخراج و استنباط كنند يك سلسله مسائل است . مسائل متغير است . تغير مسائل ناشى از تغير قواعد نيست بلكه ناشى از اينست كه صورت مسائل در هر زمانى با زمان ديگر متفاوت است ، عوامل وارد در زندگى در زمانها متفاوت است ، با ورود برخى عوامل و احيانا خروج بعضى از عوامل ديگر ، خواه ناخواه صورت مسائل و جوابى كه به آنها بايد داده شود عوض مى شود . اينست كه احكام و قوانين اسلامى در عين اينكه جنبه و وجهه ثابتى دارند ، وجهه و جنبه متغيرى پيدا مى كنند . بسيارى از نظراتى كه ائمه اطهار و حتى خود پيغمبر اكرم داده اند همانها فروعى است كه خودشان از اصولى كه داشته اند استنباط مى كرده اند ، يعنى عملا مصداق علينا القاء الاصول و عليكم ان تفرعوا يا : علينا القاء الاصول و عليكم التفريع بوده است . اگر ائمه به بعضى از اصحابشان فرموده اند كه برو بنشين در مسجد و ما دوست داريم كه كسى مثل تو برود بنشيند در آنجا و فتوا بدهد ( چون هر كسى مى آمد و روى مسندى مى نشست ، و مردم هم به حساب اينكه اين عالم است مرتب مى آمدند و از او مسأله مى پرسيدند ) روى همين حساب بوده است ، روى حساب اينكه درسهاى كلى را به آنها داده بودند و مى گفتند كه تفريعات را ديگر خودتان استنباط كنيد .

مثال به فريضه علم

در اينجا من مثالهاى زيادى دارم كه مى خواستم همين امشب عرض بكنم ولى به همه آن مثالها نمى رسم ، مثالى را مى خواهم براى شما عرض بكنم كه شايد مثال نوى است : جمله اى دارد پيغمبر اكرم كه اين جمله را همه شنيده اند : طلب العلم فريضة على كل مسلم و در برخى از نقلها على كل مسلم و مسلمة ، هر دو يكى است . خيلى عجيب است كه بعضى ها مى گويند اگر مسلمه داشته باشد شامل زنها مى شود و اگر نداشته باشد نمى شود . در اين جور مسائل كه ديگر زن و مرد فرق نمى كند . مثل اينست كه بگوئيم آيه ([ هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون]( (زمر،9) چون الذين دارد و الذين مخصوص به مرد است و نگفته است اللاتى يعلمن[ شامل زنها نمى شود] . اين ضمير مؤنث است كه اختصاص به زن دارد و الا ضمير مذكر اغلب در مورد اعم به كار مى رود مگر اينكه قرينه اى براى مذكر داشته باشد . يا آيه : ان اكرمكم عند الله اتقيكم (حجرات،13). ضمير مذكر است، پس بگوئيم كه ملاك فضيلت در مردها تقوا است و در زنها نيست ؟ خير ، اختصاص به مرد يا زن ندارد . و همچنين آيه كريمه : ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ام نجعل المتقين كالفجار (ص،28) . همه ضميرها مذكر است . اينها واضح است و به اين صحبتها احتياج ندارد .

بيان خوب غزالى درباره وجوب علم

به هر حال پيغمبر فرمود : طلب العلم فريضه على كل مسلم . طلب علم بر هر مسلمانى واجب است . مسأله اى در ميان علماء طرح شده است كه تا آنجا كه من ديده ام از همه مبسوط تر غزالى در([ احياء العلوم]( نقل كرده و مرحوم فيض هم در([ محجة البيضاء]( از او نقل مى كند ، راجع به اينكه اين علمى كه پيغمبر فرمود طلب آن واجب است چه علمى است ؟ غزالى بيست قول نقل مى كند : متكلمين گفته اند مقصود ، علم اصول دين و علم الكلام است ، مفسرين گفته اند مقصود ، علم تفسير است ، فقها گفته اند مقصود علم فقه است ، يك عده اى گفته اند فلان ، و عده اى ديگر گفته اند بهمان . جواب همه اينها خيلى واضح است . غزالى بيان بسيار خوبى دارد و فيض هم آن را تأييد مى كند . مى گويد : علمها بر دو قسم است : بعضى از علوم خودش فى حد ذاته در دين هدف است مثل معرفه الله كه بر هر كسى واجب عينى است . بعضى از علمها هست كه خود علم هدف نيست بلكه علم ، وسيله است . آنوقت هر هدفى از هدفهاى اسلام كه توقف به علم داشته باشد علم آن هم واجب مى شود . مثلا در اسلام طبابت يكى از واجبات كفائى است و علم طب وسيله اى است براى آن ، پس علم طب هم به نحو واجب كفائى واجب مى شود ، پس طلب العلم فريضة شامل آن هم مى شود . تجارت واجب كفائى است و در حدودى كه احتياج به علم دارد تحصيل علم آن هم واجب مى شود ، تحصيل علم اقتصاد در حدودى كه تجارت به آن توقف دارد ، و از اين قبيل با همين بيانى كه عرض كردم شما قياس بگيريد بسيار زياد است . پس علم واجب است ، فريضه است ، اما به اصطلاح علماء يك واجب نفسى تهيوئى است يعنى واجبى است كه مقدمه يك واجب ديگر است . البته علم معرفة الله و امثال آن به جاى خود ، بسيارى از علوم هست كه آن علوم واجب است به عنوان مقدمه يك واجب ديگر .

ممكن است شما سؤال كنيد كه آيا ممكن است[ كه اين امر نسبت به] زمانها فرق بكند كه يك علم در يك زمان واجب باشد و در يك زمان ديگر واجب نباشد ، در يك زمان واجب باشد و در يك زمان واجب تر باشد ، در يك زمان حرام باشد و در يك زمان واجب باشد ، آيا همچو چيزى مى شود يا نه ؟ بلى مى شود ، زيرا كه علم يك واجب مقدمى است و بستگى به آن هدفى دارد كه اين علم وسيله آن است . آن هدف گاهى براى مسلمين اهميت پيدا مى كند[ و گاهى اهميت خود را از دست مى دهد] و به هر درجه كه اهميت آن بالاتر برود ، اهميت علمش هم بالا مى رود . طبيعت شناسى يك روزى واجب نبوده است و يا خيلى واجب ضعيفى بوده است ، ولى اسلام دستورى دارد ، مثلا مى گويد : اعدوا لهم ما استطعتم من قوة (انفال،60) . مى گويد در مقابل دشمن حداكثر نيرو را بايد داشته باشيد . اين يك واجب است . اين واجبى است كه در زمان ما برخلاف زمانهاى قديم روى پاشنه علم مى چرخد ، يعنى آن نيرويى كه حداكثر نيرو باشد در عصر ما جز با علم تهيه نمى شود ، قهرا علم آن واجب مى شود . آيا تحصيلات اتم شناسى بر مسلمين واجب است ؟ بلى واجب است . آيا پانصد سال پيش هم واجب بود ؟ خير ، اين يك علم مقدمى بود و لزومى نداشت . امروز هدف اسلام را اين علم تأمين مى كند ، بنابراين امروز واجب مى شود . درجه وجوبش چقدر است ؟ بايد ديد درجه اعدوا لهم ما استطعتم من قوة چقدر است . ممكن است اين يك واجبى بشود كه در صدر همه واجبات ما قرار بگيرد . اين را كى بايد بفهمد ؟ همان كسى كه اميرالمؤمنين فرمود : من تصيير كل فرع الى اصله ، همانى كه امام فرمود : علينا القاء الاصول و عليكم بالتفريع ، آن كسى كه كليات اسلام را مى شناسد ، اصول اسلام را مى شناسد ، هدفهاى اسلام را مى شناسد ، وسائل را تشخيص مى دهد ، مى فهمد چه چيز هدف و چه چيز وسيله است و اهميت وسيله بستگى پيدا مى كند به اهميت هدف ، يك روزى مى آيد وفتوا مى دهد كه امروز فلان علم در درجه اول اهميت است و بر مسلمين واجب است كه آن را تحصيل كنند .

 

نوع انطباق اسلام با زمان

از اينجا شما مى توانيد معنى آن سخن را بفهميد كه اجتهاد واقعى نيروى محركه اسلام است ، تحرك مى بخشد به اين دين ، با اينكه نسخى نيست ، تبديلى نيست ، حلالى حرام نشده است و حرامى حلال نشده است ، حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرامه حرام الى يوم القيامة[5]، نه حلالى حرام شده و نه حرامى حلال شده است ، نه حكمى نسخ شده است و نه حكمى را كسى از خودش وضع و جعل كرده است و براى خودش آورده است . اينكه مى گويند اسلام چگونه خود را با متغيرات زمان تطبيق مى دهد ؟ ، اسلام اينچنين خود را تطبيق مى دهد ، چون زمان قادر نيست اصول را تبديل كند و تغيير دهد ، محال است كه زمان بتواند اصول را عوض كند . آن چيزى كه زمان آن را عوض مى كند اسلام در آن نيروى متغير و متحرك قرار داده است ، و آن چيزى كه اسلام روى آن ايستاده و مى گويد : حلال محمد حلال ... اصول ثابتى است كه زمان قادر نيست آن را عوض بكند . آن ، مدار انسانيت است . اگر يك روزى انسان از مدار خودش بيايد در مدار گوسفند ، آن اصول عوض مى شود ، اگر از مدار خودش بيايد در مدار اسب و گاو ، عوض مى شود ، اگر بيايد در مدار جمادات عوض مى شود ، ولى انسان از مدار انسانيت نبايد خارج بشود . انسان ، متكامل مى شود ولى در همين مدار متكامل مى شود ، و اصول ، همين مدار را مشخص مى كند ، خط سير را معين مى كند . پس اينست كه دين اسلام كه دين خاتم است مى تواند با زمان پيش برود و در عين حال زمان را كنترل بكند ، چون زمان قابل انحراف است و هميشه تغييرات زمان مصيب نيست ، زمان معصوم نيست ، تغييراتى كه در زمان پيدا مى شود همانها است كه به دست بشر و از ناحيه بشر ناشى مى شود ، و هر چه كه از ناحيه بشر ناشى مى شود ممكن است [صواب باشد و ممكن است] صواب نباشد، ممكن است تقدم باشد و ممكن است انحراف باشد ، ممكن است پيشرفت باشد و ممكن است خطا باشد . اسلام از طرفى با انحرافات زمان شديدا مبارزه مى كند و از سوى ديگر با پيشرفت واقعى زمان پيش مى رود . نه تنها با پيشرفت زمان پيش مى رود بلكه زمان را رهبرى مى كند و خودش زمان را جلو مى برد . باز هم در اين زمينه مثالهايى هست ، ان شاء الله در جلسه آينده به عرض شما مى رسانم .

مرتضی مطهری، «خاتميت»، جلد1،ص126-140

 

[1].احتجاج طبرسى ، ج 2 ، ص 263

[2]. رجال كشى،ح 2، به جاى منكم، منهم (من الشيعة) آمده است.

[3]. نهج البلاغه ، خطبه 86 .

.[4]سرائر ابن ادريس، ص 478 به نقل از جامع بزنطى، با اندكى اختلاف در عبارت .

[5]. اصول كافى ، ج 2 ، ص 17 .

 

اين اصطلاحات هر چه زيادتر شود، اگر با تهذيب و تقوى همراه نباشد، به ضرر دنيا و آخرت جامعه مسلمين تمام مى‏شود... علم توحيد هم اگر با صفاى نفس توأم نباشد، وبال خواهد بود.

اوقات شرعی