اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا
جمعه ٢٩ تير ١٣٩٧

طلبه باید راه را با معرفت و علم و یقین انتخاب کند و با معرفت و علم و یقین هم آن را ادامه دهد.
 
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 6526
 بازدید امروز : 28
 کل بازدید : 1255986
 بازدیدکنندگان آنلاين : 2
دیدگاه های مدیریتی آیت الله بنابی

دیدگاه­های تربیتی- مدیریتی آیه­الله حاج شیخ عبدالمجید باقری­بنابی (دام ظلّه)

 (مدیر محترم مدرسه علمیه حضرت ولی عصر عج شهرستان بناب)

نیم نگاهی به زندگی نامه آیه الله بنابی

آیة الله آقاي حاج شيخ عبدالمجيد باقري مشهور به بنابي، در سال ۱۳۱۸ (هـ. ش) در شهربناب واقع در استان آذربایجان شرقی و در خانواده علم و معنويت ديده به جهان گشود. پدرش آيت الله حاج شيخ يوسف ومادرش سيده علويه كبري نام داشت. ساده‌زيستي ، زهد ، مناعت نفس ، خدمت به مردم ودفاع از حريم امامت و ولايت از صفات بارز آيت الله حاج شيخ يوسف محسوب ميگرديد.

ایشان در سال۱۳۳۲هـ ش عازم مدرسه طالبيه تبريز گرديد، اما پس از مدتي به بناب بازگشت و علاوه بربهره­مندي از محضر آيت الله آقاي حاج شيخ يوسف باقري بنابي ، مقداري از ادبيات عربو شرح لمعه را نيز نزد حجت الاسلام و المسلمين مرحوم آقاي شيخ اسماعيل اعلائي فراگرفت و مدتي هم از محضر برادرش، حجت الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالحميدباقري بنابي استفاده نمود.

 حاج آقا بنابی در سال۱۳۳۷ هـ ش به شهر مقدس قم مشرف گرديد و تا سال ۱۳۵۳هـ ش ازخرمن دانش و معنويت علما وبزرگان ، خوشه­ها چيد. ايشان ادامه شرح لمعه را از محضرآيت الله آقاي ميرزا احمد پاياني اردبيلي ، قوانين و رسائل را از محضر آيت اللهآقاي شيخ مصطفي اعتمادي ، مكاسب را از محضر آيت الله آقاي سيد جواد خطيب و كفايه راهم از محضر آيت الله آقاي ميرزا ابوالفضل علمايي سرابي و آيت الله آقاي سيد محمدباقر سلطاني فرا گرفت. همچنين مقداري از رسائل و مكاسب و درايه را از محضر آيت اللهآقاي سبحاني و فلسفه را هم از محضر آيت الله شهيد مرحوم آقاي مفتح فرا‌گرفت.

ايشان همچنين شب­هاي جمعه از جلسات اخلاق آيت الله آقاي سيد حسين فاطمي و صبح هاي جمعه از جلساتاخلاق آيت الله آقاي شيخ عباس تهراني و نيز از جلسات اخلاق آيت‌الله آقاي مشكينيبهره برد.

 حضرت استاد از سال ۱۳۴۲ در دروس خارج فقه و اصول حضرتآيت الله العظمي امام خميني ( رض) ، آيت الله العظمي آقاي سيد محمد رضا گلپايگاني (ره) ، آيت الله العظمي آقاي اراكي ( ره) ، آيت الله العظمي آقاي آملي ( ره) و نيزمرحوم آيت الله آقاي محقق داماد ( ره) ، حضور يافته و از اين بزرگان عالم علم ومعرفت بهره مند شد.

 در سال ۱۳۵۳(هـ.ش) بخاطر امتثال امر پدر، براي ترويج شريعت نبوي عازم تبريزگرديد و همراه برادرشان ـ‌ حجت الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالحميد ـ درراستاي ايجاد تحول در حوزه علميه تبريز و بازگرداندن شوكت، رونق و عظمت گذشته آن ،جهاد علمي بزرگي را آغاز نمود و چون اين مهم مقدور نگرديد، به‌رغم مشكلات سياسيناشي از حاكميت رژيم پهلوي، اقدام به تاسيس مدارس جديدي نمودند. برنامه هاي نوين ومتنوع اين مدارس نشان از روشن بيني مؤسسان و اداره كنندگان آنها داشت ؛ طلاب در اينمدارس علاوه بر دروس متداول حوزوي و تلاش براي ارتقاء اخلاقي و معنوي خود ، قرآنحفظ مي كردند ، از نهج البلاغه بهره‌مند مي گرديدند ، زبان انگليسي فرا مي گرفتند وهرچند مدت يكبار براي تقويت روح و روان خود و آمادگي بيشتر در عرصه جهاد علمي ومعنوي ، به اردوهاي زيارتي وسياحتي مي رفتند.

 نظم حاكم برمدرسه ، وجود برنامه هاي متنوع و نوين و بخصوص وجود مديري دلسوز و عاشق طلبه ها ،روز به روز ميزان استقبال جوانان تشنه علم و معنويت را افزايش داد و زمينه را برايتاسيس مدرسه علميه حضرت وليعصر (عج) تبريز در سال ۱۳۵۸ هـ ش فراهم نمود. بعد ازحدود دو سال از تاسيس اين مدرسه و پس از حدود ده سال فعاليت حوزوي، آقاي حاج شيخعبدالمجيد باقري بنابي بنا به دلايلي مجبور به مهاجرت به تهران گرديد و مديريت سهمدرسه معروف به « مدارس علوم اسلامي حضرت‌وليعصر» تهران را به عهده گرفت. مقدماتاداره‌ي مدرسه چهارمي نيز در حال آماده شدن بود، كه روح بي قرار آيت الله آقاي حاجشيخ يوسف باقري بنابي در سال ۱۳۶۵ (هـ. ش) به ديدار معبودش شتافت.

به دنبال رحلت اينعالم زاهد ، آقاي حاج شيخ عبدالمجيد به دعوت جمعي از علما و بزرگان شهر بناب برايپر كردن خلاء ناشي از ارتحال پدر بزرگوارشان، به زادگاه خود مراجعت نموده و مديريتحوزه علميه اين شهر را به عهده گرفت. حضور ايشان در اين شهر باعث پيشرفت چشم گيرحوزه علميه بناب گرديد و سيل مشتاقان علم ومعرفت را بسوي اين شهر روانه ساخت؛ براين اساس علاوه بر توسعه قابل توجه حوزه علميه برادران ، از سال ۱۳۷۶ زمينه برايتحصيل خواهران طلبه نيز فراهم گرديد.

 مبارزه با رژيممنحوس پهلوي، جديت در تاسيس حوزه هاي علميه برادران و خواهران در قبل و بعد ازپيروزي انقلاب اسلامي ، حضور در جبهه هاي سياسي و فرهنگي و بخصوص جبهه هاي نبرد حقعليه باطل ( به مدت دوازده ماه) و تربيت طلابي كه از نظر درسي سختكوش ، از نظراخلاقي صالح و از نظر فكري و سياسي ، سالم و در خط رهبري هستند، را مي توان ازمهمترين ويژگي هاي زندگي حوزوي حجت الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالمجيدباقري بنابي شمرد.

ایشان هم اکنون جزو مدیران نام آشنا و موفق حوزه­های علمیه کشور هستند و فعالیت­ها و شیوه مدیریتی ایشان مورد تحسین بسیاری از مراجع و بزرگان حوزه قرار گرفته است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ويژگي هاي مدير وعوامل ترقي برنامه هاي حوزوي

اگر گفته شود سرپرستي طلبه هاي جوان شأني از شئون رسالت و شاخه اي از شاخه هاي شجره طيبه امامت است، گزاف گفته نشده است. مسئولان امر در اين رابطه، بايستي وقت و سرمايه بيشتري صرف كنند؛ چون تمام اصلاحات حوزوي از اينجا شروع مي شود.

 بنابراين مدير حوزه بايد شرايط زير را داشته باشد:

- داشتن وقت كافي براي اداره امور؛

- داشتن سعه صدر؛

- داشتن تخصص و كارداني در امور مديريتي؛

- داشتن روحيه كار و ايثار؛

- معرفت به ارزش اين كار؛

- درد آشنا بودن؛

- اشراف مستمر و مراقبت هاي ظريف و غير ملموس درباره روابط طلاب؛

- آشنايي با جامعه معاصر؛

- داشتن شناخت نسبت به طلبه جوان؛

- ايجاد اعتماد متقابل بين طلاب و مدير و مسئولان؛

- ايجاد محبت دو طرفه بين مدير و طلاب؛

- تقويت عشق الهي و محبت اهل بيت عليهم السلام؛

- حراست از مناعت و عزت و عفت نفس طلاب.

عوامل ترقي برنامه هاي حوزوي

علاوه بر اين شرايط،، دو مسئله محورينيز به عنوان عوامل ترقي نقش دارد :

نخست پيروي از رهنمود هاي امام راحل (ره)كه در تمامي مسائل بغرنج راه گشا است. قطعاً چنين تفكري كه حوزه را از ركود هزار ساله در عرصه مسائل اجتماعي – سياسي در آورد، در زمينه‌هاي ديگر نيز بسيار كار ساز و مشكل گشا بوده و هست.

دوم توجه به منويات مقام معظم رهبري (مدّ ظلّه العالي)است كه يكي از بزرگ‌ترين دغدغه­هاي خاطر ايشان، كارآ شدن و به‌روز گرديدن حوزه ها و سكان دار بودن آنها در هدايت اجتماع ـ چه از نظر علمي و چه از نظر مديريت سياسي ـ است. بنابراين با درك آرمان ها و اجراي منويات ايشان، مشكلات حوزه ها عميقاً برطرف خواهد شد.

 

معیار پذيرش و مسألهرضایت یا عدم رضایت والدین

درباره گزينش طلبه ، همه مدارس معيارهايي دارند ، طبعا در اين مدرسه نيز ملاك هايي براي پذيرش وجود دارد : صلاحيت، استعداد و انگيزه سه معيار مهم گزينش طلبه‌ها است . اتمام سوم راهنمايي يا اخذ ديپلم معيارهاي مهمي نيستند، چه بسا كسي دبيرستان را به پايان رسانده ولي ما او را گزينش نكنيم و گاهي كسي دوم دبیرستان را تمام كرده و ما از او ثبت نام به عمل آوريم.

به صلاحيت اخلاقي  فرد نگاه مي كنيم؛ آيا اين شخص صلاحيت دارد كه فردا به عنوان اسوه و الگو مطرح شود ؟ هرچند تعدادي محدود او را به عنوان سرمشق خويش برگزينند!

 علاوه بر اين سه معيار، سلامت جسمي و روحي را هم مد نظر داريم و در اين باره حساسيت زيادي نشان مي دهيم .

 در مورد طلابي كه از شهر يا استان ديگري به حوزه جذب مي شوند، نوعا از راه هاي سنتي تحقيق انجام  مي دهيم . از طلبه هايي كه همشهري او هستند و با او آشنايي دارند وضع او را جويا مي‌شويم . قبل از آنكه از كانال­هايي ديگر مثل دفتر امام جمعه ، بسيج و غيره اطلاع كسب كنيم، به دوستان او مراجعه مي كنيم . اخلاق، خوش نامي و سابقه نيك او را از آنان مي پرسيم .

شرط رضايت والدين

اين يك مسئله فتوايي است و بايد از مراجع محترم سوال شود؛ اما آنطوريكه از نظرات تعدادي از بزرگان بدست آمده، در مسائلي كه به كمالات علمي و معنوي مربوط است ،اجازه پدر شرط نيست . به ويژه اينكه يك وظيفه مهم بعد از تحصيل علم و معنويت ، برعهده طلبه است و آن اين كه نه تنها مي‌خواهد خودش را به كمال برساند ؛ بلكه مي خواهد در جامعه هم به عنوان اسوه وسرمشق در آيد . جامعه به چنين  مهره­هايي نياز دارد . حال اگر جواني مي خواهد طلبه بشود و والدينش به طلبه بودن او روي خوشي نشان نمي دهند ، به هر وسيله ممكن رضايت  آنها را جلب كند و اگر نتوانست، چاره­اي نيست از اين كه خلاف ميل آنان عمل نمايد . و در مواردي مي‌شود به آيه شريفه (وَإِن جَاهَدَاكَ عَلى أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفًا – لقمان/۱۵) نيز استناد كرد.

 برخي از بزرگان عصر حاضر را مي شناسم كه والدينشان از طلبگي آنها راضي  نبوده اند،  اما پيشرفت عالي داشته اند . مرحوم آيت الله شيخ محمد تقي بروجردي مي گفت : « پدرم شديدا با طلبه بودنم مخالف بود ؛ ولي گويا در اواخر اظهار رضايت مي كرد. بعد از وفات، او را در رؤيا ديده و حالش را پرسيدم، با اين كه پدرم فرد متديني بود، مي گفت: مرا به جهت اينكه از طلبه بودن تو راضي نبوده ام، باز خواست مي كنند !».

پدر يكي از مراجع بزرگ ـ كه مقلدين زيادي در داخل و خارج دارد ـ از طلبه بودن او راضي نبود؛ ولي با تلاش زياد درس هاي حوزوي را ادامه داد و الآن منشا آثار و بركات است.

در اين مورد خاطره اي در ذهن دارم كه بد نيست آن را هم بگويم . شايد سال 1361 بود ؛ آن موقع جوانان كم كم به حوزه ها روي آورده  بودند . در مدرسه حضرت ولي عصر (عج) تبريز  بودم‌. برخي جوانان ازاروميه آمده بودند تا طلبه شوند ؛ از جمله ايشان جواني بود كه در عمليات بدر به فيض شهادت نايل آمد . انگيزه فوق العاده اي براي طلبگي در او  مي ديدم ، تنها يك مشكل داشت و آن اين كه پدرش راضي نبود . پدرش مي گفت : « اگر طلبه شوي ، نامت را از شناسنامه ام پاك خواهم كرد ! »  من از يك سو به پاكي و انگيزه عالي اين جوان نگاه كردم و دوست داشتم كه به جرگه  طلبگي در آيد و از سوي ديگر عدم رضايت و امتناع شديد پدر او مسئله ساز بود . آن زمان آيت الله ملكوتي، نماينده حضرت امام (ره) در تبريز بود. از مدرسه به ايشان زنگ زدم ؛ جريان را به ايشان عرض كردم ، در جواب گفت: « اسمش را بنويسيد، عيبي ندارد، بگذاريد طلبه بشود. اگر بنا بود رضايت پدرشرط باشد، بايستي خيلي از علما، طلبه نمي شدند ».

انتخابهم حجره

در مورد تركيب حجرات كه چه كسي با چه فردي هم حجره شود ، دقت زيادي مي كنيم . اگر قرار باشد انسان براي تدريس كتاب پيچيده اي ، تلاش زياد و دقت فراوان نشان دهد ، ما بيش از آن مقدار در مورد هم حجره دقت به خرج مي دهيم . ارزيابي مي كنيم كه اگر اين چند نفر كنار هم باشند ، آيا براي هم مفيد خواهند بود  يا نه ؟ بعد از بررسي و سنجش ، پيشنهاد مي كنيم كه آقاي فلاني ، اين آقا با شما هم حجره خواهد شد ، نظرتان چيست ؟ البته بايد حوزه هم اين تركيب را تاييد كند ؛ تنها رضايت خود طلبه شرط نيست .

در هر حجره يك نفر را به عنوان مسئول حجره انتخاب مي كنيم ، تا بين دو يا سه نفر، ديگر هماهنگي ايجاد كند . نظر اين است كه او به عنوان امين ما در حجره بوده باشد و به  هم حجره‌اي هايش خط و جهت بدهد . به ويژه اينكه در اين مورد حديث شريفي از پيامبر اكرم (ص) نقل شده است كه اگر دو نفر هستيد ، يكي را به عنوان امير بر گزينيد .

تغيير حجره

اگر طلبه اي در يك حجره موفق است؛ يعني از نظر فكري، اخلاقي و درسي و آداب در سطح خوبي قرار دارد ، تغيير حجره او صلاح نيست؛ چرا كه ثبات روحي وي را از بين برده و او را متزلزل مي كند. اما اگر ثابت شود كه طلبه در اين حجره موفق نيست يا با هم‌اتاقي‌هايش نمي تواند بماند و يا به درس و اخلاقش نمي تواند برسد و … در اين صورت جابجايي او مطلوب است.

اما اينكه براساس چه معيارهايي تصميم گرفته شود، بايد ديد اين طلبه با روحيات خاصش، در كدام حجره پيشرفت خواهد كرد. گرچه تنوع هم در كنار اهداف مي تواند قرار گيرد و هيچ عيبي هم ندارد؛ اما يك چيز را بايد مد نظر قرار داد و آن اينكه نبايد جابه‌جايي يك طلبه ، تبعات منفي داشته باشد، براي مثال در مدرسه جو ايجاد شود كه مگر چه شده فلاني را از آنجا در آوردند و به حجره ديگري بردند؟ مگر هم حجره‌اي‌هايش چگونه بودند ؟ اين تبعات شخصيت هم حجره اي هاي قبلي او را مخدوش مي سازد. بر اين اساس بايد در اين تغييرات ، دقت و ظرافت زيادي به خرج داد.

 

ارتباط باطلاب

در محضر پروردگارـ عظم شأنه ـ بدون هر گونه اغراق عرض مي كنم : ما در مدرسه به طلبه ها شخصيت مي دهيم و خودمان را براي استفاده از نظرات آنان آماده مي كنيم .

ارتباط اول :در طول سال حداقل بارها با طلبه‌ها (مستقيم يا غير مستقيم) به شور مي نشينيم و به  پيشنهاد‌ها و انتقادهاي آنها توجه مي‌كنيم و گاهي توضيحي نسبت به برنامه هايي كه شايد براي طلبه­ها مبهم جلوه كند، ارائه مي‌دهيم .

ارتباط دوم: از طريق سر زدن به حجره ها است. با اينكه حجره ها هم در فاصله­ي بيشتري از هم قرار دارند، به هر حجره چند دفعه شخصا سر زده ام .  ابتدا در مي زنم ، حتي گاهي مي بينم چراغ حجره روشن است، اما چون جواب « بله» نمي شنوم، يا مي بينم يكي از افراد حجره خوابيده، برمي گردم و اگر جوابي آمد، به حجره رفته و حالشان را مي پرسم. به پاكيزگي و نظافت حجره‌ها و اين ها مشغول مطالعه هستند يا نه ؟ توجه مي‌كنم.

ارتباط سوم :صندوقي به عنوان « صندوق پيشنهادات » در مدرسه تعبيه شده كه كليد آن فقط  در اختيار خودم است . به طلبه ها گفته ام: اگر حرفي داشتيد بنويسيد ، با امضاء يا بدون امضاء . طلبه‌ها مسائل مختلفي در نامه‌هاي خود به من مي نويسند كه همه را مي خوانم و آن ها را پيش خود نگه مي‌دارم و اگر مطلبي در نامه باشد كه نويسندهٔ آن راضي نيست ديگري از آن مطلب با خبر شود ، آن نامه را از بين مي برم .

ارتباط چهارم :طلبه ها را براساس شهرها به گروه­هاي ده نفري تقسيم كرده ام و براي هر گروه يك مسئول در نظر گرفته ام ، در طول سال با مسئولين گروه ها جلسه دارم . از آن ها نظرخواهي مي كنم ؛ مسئولين گروه ها نظرات طلبه ها را به بنده منتقل مي كنند. بنابراين حرفشان را مي‌شنوم و اگر نكته مثبتي بود، تا حد امكان ترتيب اثر مي دهم، در غير اين‌صورت با توضيح موضوع ، قانعشان مي كنم .

علاوه بر اين ها يك ارتباط پنجمي هم با طلبه ها دارم و آن اين است كه از قيافه برخي مي فهمم كه گويا اين شخص در دل حرفي دارد و ناراحتي­اي در او هست . گاهي تنها او را و گاهي هم به صورت دو يا سه نفري به دفتر فرامي خوانم و مي نشينيم با هم درد دل مي كنيم .

ارتباط ششم :واحدهاي مختلفي مثل واحد تبليغات ، تداركات و ... در مدرسه فعال هستند كه با مسئولين آنها نيزدر ارتباط هستم.

به هر حال از راههاي مختلف با تمامي طلاب مرتبط هستم . اين طور نيست كه من فقط با پنج نفر مرتبط باشم ، يا با پنجاه نفر . بلكه با همه در ارتباطم . طوري كه اسم همه را مي دانم ؛ بعد از يكي دو ماه اسامي طلبه هاي سال اول را ياد مي گيرم و به حافظه‌ام مي‌سپارم . مدتي پيش آقاي رباني ـ مسئول سابق مركز جهاني علوم اسلامي ـ به بناب آمده بود، ديد كه وقتي من با طلبه ها كار دارم آن ها را با اسمشان صدا مي زنم، تعجب كرد و گفت: اسم همه را مي داني؟! با اين كه حافظه ام قوي نيست ، اما در اثر ارتباط مستمر اسم طلبه ها در خاطرم مي ماند .

ارتباط هفتم :در مسافرت­ها نوعا خودم را از طلبه ها جدا نمي كنم . اگر آنها با قطار  بروند ، من هم در كنارشان با قطار مي روم . اگر با اتوبوس مسافرت مي كنند ، من هم در كنارشان هستم ( گرچه اخيرا استطاعت بدني ام كم شده و گاهي با وسيله ديگري مي روم ) راه را بين چند اتوبوسي كه طلبه ها در آن هستند، تقسيم مي كنم . از اول تا آخر سفر در يك اتو بوس نمي مانم . در يك اتوبوس هم فقط در يك صندلي خاصي نمي نشينم ؛ گاهي در جلو ، گا هي در وسط و گاهي در آخر آن . اگر با قطار به مسافرت برويم ، به كوپه ها سر مي زنم .

چندي پيش با بيش از پانصد نفر به قم مي رفتيم . خواهران در واگن جداگانه اي بودند و من با آنها به صورت غير مستقيم در ارتباط  بودم ، اما با برادران كه چند واگن بودند ، در هر كوپه ده يا پنج دقيقه مي ماندم . با يك لطيفه ، يا نصيحت و پند و يا با احوال پرسي به آنان سر مي زدم .

با اين همه مي بينم برخي به ندرت عقده اي از مدرسه در دل دارد . با اينكه مي بيند مسئول مدرسه با كمال صداقت و صميميت با همه طلاب حتي سال اولي ها نشست و برخاست مي كند ، از سرمايه عمرش مايه مي‌گذارد ، امكانات مختلف را به كار مي گيرد ، با اين همه يك عده در دلشان گلايه اي دارند ! اين باعث دل سردي است . اين طبيعي است كه اگر كسي درس نخواند ، يا احيانا انضباط  كمي داشته باشد ، بي مهري خواهد ديد .

حال نه تبعيضي در ميان است ونه ظلم و حيف و ميلي ؛ حالا چرا عده اي در دل عقده اي دارند‌! البته اكثريت قريب به اتفاق طلبه ها ،اين گونه نيستند و من هم از اين روند شاكر هستم و پشت سر خيلي از آنها مي‌توانم نماز بخوانم . آنان با ما صادق هستند و با اين شهريه كم ـ كه از شهريه ساير مدارس كمتر است ـ اظهار ناخرسندي نمي كنند . ما هم  هر چه در توان داريم، در طبق اخلاص مي گذاريم و اخيرا با امكاناتي كه آقاي حاج شيخ مصطفي [اخوی ایشان و امام جمعه محترم بناب]، به فضل پروردگار و عنايات  حضرت صاحب الامر ارواحنا فداه ايجاد كرده ، بسياري از مشكلات قبلي حل شده است . واقعا كار بزرگي است ( مدرسه علميه جديد بناب) هم حوزه است و هم فضاي سبز و دل گشايي دارد كه امكانات آن بالاتر از حد متوسط است.

سؤالاتشفاهي از طلاب

تمرين با طلبه‌ها ، از همان اوايل تأسيس مدرسه از جمله برنامه­ها بوده است . برنامه اين بود كه در هر هفته سال اولي‌ها يا سال دومي‌ها را به دفتر فراخوانده و درس هاي ايشان را مي پرسيدم. الحمدلله اين برنامه باز هم ادامه دارد، با اين فرق كه در گذشته ، تعداد طلبه ها كم بود ( مثلا سال اولي ها بيست يا سي نفر بودند ) لذا  مي توانستم از همهٔ آنان درس بپرسم ، اما به دليل اينكه اكنون [۱۳۸۵] نزديك به صد نفر سال اولي در مدرسه حضور دارند اين عده را يك جا دعوت نمي كنم ، بلكه طلاب هر كلاس را جداگانه به دفتر فرا مي خوانم و درسشان را مي پرسم . مثلا در طول شش ماه گذشته ، حداقل سه بار طلاب هر كلاس را براي سئوال شفاهي به دفتر دعوت كرده ام .

بعد از اتمام صرف، وقتي اين طلبه ها به علم نحو وارد مي شوند ، باز از آنان به صورت دو كلاس دو كلاس ، درس مي‌پرسم . در اين زمينه به طلبه هاي سال اول و دوم بيشتر اهميت مي دهم ؛ چون مي‌دانم شكل گيري طلبه و هر نوع خوشبختي و احيانا بدبختي او، از همان اوايل طلبگي است. از نظر تربيت اخلاقي و تربيت علمي ، اين دوره  مهم‌ترين دوره است .

تشويقطلاب ممتاز

بعد از برگزاري هر امتحان ـ كه علاوه بر امتحان هر نيم سال ، در هر ماه يك امتحان نيز برگزار مي كنيم ـ نمرات را از واحد آموزش مي گيرم ؛ از كساني كه نمرهٔ خوبي آورده اند ، تكريم مي كنم . در امتحان نيم سال هم براي كساني كه نمرهٔ عالي مي آورند ، جايزهٔ سفر به مشهد مقدس يا كتاب و ... تعيين مي كنم . اما كساني كه نمرهٔ خوبي كسب نمي كنند ؛ دو دسته هستند : در مورد برخي ،  اوضاع نشان مي دهد كه اين دسته، نمي توانند طلبگي را ادامه دهند ، حتي الامكان آنان را براي ترك طلبگي تشويق و توجيه مي كنم و مي‌گويم : هر كسي را بهر كاري ساخته اند ، لازم نيست كه همه طلبه شوند ! تو مي تواني در كار ديگري موفق باشي ، تحصيلات حوزوي را تعقيب نكن . اما كساني كه احيانا نمرهٔ كمي آورده اند و روحيه و استعداد كافي براي ادامهٔ تحصيل دارند ، به آنان مي‌گويم كه به درس‌ها اهميت بدهند و يا هشدار مي دهم كه ديگر چنين نمراتي تكرار نشود .

 

نحوه برخورد با طلاب خاطی

ارتباط شهريه با حضور و غياب

سياست كاري ما در اين زمينه ، بر برخورد صادقانه استوار است. مي‌كوشيم برخوردي حوزوي و كريمانه داشته باشيم . اگر كريم نيستيم ، حداقل برخورد كريمانه داشته باشيم . كم كردن شهريه به جهت غيبت، كار كريمانه اي نيست ! نه تنها تاثير مثبتي ندارد ، بلكه اثر منفي داشته و در طلبه عقده و كينه ايجاد مي كند . در طول اين مدت ، فقط دوـ سه دفعه اين گونه برخورد كرديم ؛ اما تجربهٔ خوبي به‌ دست نياورديم .

غيبت موجه ، غيبتي است كه از روي ضرورت اتفاق افتاده باشد . اين گونه غيبت ها را كاملا ناديده مي گيرم و اصلا ذهنيتي در خود ايجاد نمي كنم ؛ بر خلاف برخي كه تصور مي كنند اگر در من ذهنيتي ايجاد شود تا آخر آن ذهنيت باقي مي ماند . گاهي اتفاق افتاده كه با طلبه اي به جهت كم كاري، با بي مهري برخورد كرده ام ؛ اما چون او در برنامه هاي خود تجديد نظر كرده و از خود جديت نشان داده، من نيز متقابلا رفتارم را نسبت به او عوض كرده و با روي خوش با او برخورد نموده ام !

اما در مورد غيبت غير موجه ، برخوردي در حد هشدار و تذكر را مناسب مي دانم . در برخي موارد هم تعهد كتبي خوب است ؛ اما بايد دانست كه تعهد كتبي هميشه جواب گو نيست ؛ چرا كه وقتي از طلبه تعهد كتبي گرفته مي شود ، گويي كه بر روي پيشاني او مي نويسيم: « اين فرد متخلف است »  و اين در روحيه وي اثر بدي دارد . تعهد كتبي در صورتي جواب مي دهد كه خلاف يا غيبت طلبه ، از حد معمولي گذشته و سزاوار است كه اين گونه تنبيه شود .

البته در مورد كم كردن شهريه، اگرچه مبنا اين نيست كه به محض غيبت، از شهريه بكاهيم؛  لكن وقتي مي بينم كسي سهل انگاري مي كند و مي توانسته درس بخواند ، ولي نخوانده يا در كلاس حاضر نشده، گاهي مي گويم سه يا چهار ماه اسم او را از دفتر شهريه حذف كنند  تا براي روز قيامت‌، جوابي داشته باشيم .

گاهي هم با قهر كردن ، تنبيه مي كنم . مثلا پنج  يا ده روز روي خوش به او نشان نمي دهم . چه بسا اين قهرها از خيلي تشويق ها سازنده تر باشد ؛ چون با اين برخورد متوجه مي­شود كه عجب فلاني كه اين قدر به من علاقه داشت، الان اين گونه سرد برخورد مي كند ، پس حتما از من خطايي سر زده است !

نوع و نحوه‌ي نگاه كردن در طلبه ها اثر دارد ؛ چون بعدها در نامه هايشان و ... مطالبي مي‌گويند كه معلوم مي شود، نسبت به قهر من متوجه بوده اند .

گاهي هم فقط به قهر قناعت نمي كنم ؛ بلكه با پيغام احيانا خودم به طور سرّي از او مي‌خواهم كه مثلا  ده روزي از حوزه برود و در مدرسه نماند . در اين مورد نمي خواهم با او براي هميشه قطع رابطه كنم ، شخصي نيست كه به طور كلي از حوزه اخراج شود ؛ اما چه بسا با يك هفته و يا ده روز رفتن، تنبيه شود. الحمد لله نوعا چنين بوده است، زيرا بعد از بازگشت چنين طلبه اي  به حوزه ، اين اخراج ، در او موثر بوده و جزو بهترين طلبه ها شده است . نه تنها عقده‌اي در دلش نمانده ؛ بلكه از وضع پيشين هم با صفاتر شده است ؛ چون مي فهمد كه اين كار، از روي انتقام جويي نبوده ، بلكه براي مصلحت حوزه و خود آن شخص بوده است . خدمت كردن به طلبه ، قالب هاي مختلفي دارد اين هم نوعي خدمت است  لكن در قالب تبعيد موقت !

  اگر خداي نكرده كسي مرتكب خطاي ديگري شود در برخي موارد او را به دفتر فرا مي خوانم و توبيخ مي‌كنم و گاهي هم به صورت غير مستقيم به او گوشزد مي كنم .

اما در برخي خطاها ـ كه ديگر ماندن شخص در حوزه صلاح نيست ـ اولا سعي مي كنم ساير طلبه ها به خطاي او پي نبرند ( البته اگر از قرائن بفهمند ،آن حرف ديگري است ) چرا كه جوان است و اگر او را اخراج مي كنم ، از حوزه بيرون مي كنم نه از جرگهٔ انسانيت و اسلاميت .

چنين شخصي را به دفتر فرا مي خوانم و با تمهيد مقدمات ، مسئله را برايش مي گويم ؛ چون اگر دفعتا و با صراحت تصميم را بگويم، بسا صدمه اي به او وارد شود كه ديگر اصلاح نگردد. خيلي با آرامش و نوازش عذرش، را مي­خواهم و گاهي با معانقه از چنين اشخاصي خداحافظي مي‌كنم؛ يعني مي‌كوشم برخوردي كريمانه داشته باشم . متاسفانه طلبه اخراجي هم از اين اقدام مثبت سوء استفاده مي‌كند و چون مي داند مدير حوزه ، آبروي او راخدشه دار نخواهد كرد و از بيرون پليس نخواهد آورد و يا  به خادم مدرسه نخواهد گفت ؛ لذا معمولا يك هفته بلكه ده ها روز در حوزه مي ماند و نمي رود . باز او را به دفتر فرا مي خوانم و يا به وسيلهٔ مسئولان ديگر رفتنش را مي خواهم . اما به حول و قوهٔ الهي تا به حال در اين مورد، از قوهٔ قهريه استفاده نكرده ام .

اخراجي­ها هم دو دسته اند : برخي نسبت به برنامه­هاي خاص اين مدرسه اهتمام ندارند كه آنان مي توانند در ساير مدارس ادامهٔ تحصيل دهند . به اين طلبه‌ها في الجمله يك برگ انتقالي و گواهي تحصيل صادر مي شود ؛ اما عده‌اي كه ديگر براي طلبگي صلاحيت ندارند ، هرگز براي  آنها نامه اي صادر نمي شود . متاسفانه در برخي مدارس، براي اين كه زود از طلبهٔ اخراجي خلاص شوند ، گواهي و نامه‌اي صادر مي كنند كه با اين كار، براي اسلام مار و عقرب پرورش  مي دهند . من به اين نوع اخراجي‌ها اصلا تاييديه صادر نمي كنم ، تا برود به خدمت سربازي و يا دروس دبيرستاني‌اش را تمام كند ، بالاخره شغل ديگري داشته باشد .

 

مرخصيطلاب

تا زماني كه طلبه ، ظرفيت روحي دارد و مي تواند در مدرسه بماند ، به او اجازهٔ مرخصي نمي‌دهيم . البته گاهي با اين نوع برخورد ، طلبه در خودش يك نوع محدويت و خفقان احساس مي‌كند‌؛ براين اساس نسبت به طلبه هاي سال اول يك ارفاقي قائل هستيم، خصوصا در نيم سال اول در هفته يا دو هفته يك بار، به آنان مرخصي مي دهيم . همچنين به كساني كه پايان تحصيلاتشان است متاسفانه زياد مرخصي مي دهيم .

در مورد ضابطهٔ مرخصي هم افراد فرق  مي كند. برخي در سه هفتهٔ اول،  دل تنگ شده و ظرفيتشان  پر مي شود و برخي هم سه ماه در حوزه مي مانند و ناراحت نمي شوند . در دادن مرخصي طاقت طلبه ها را ملاك قرار مي دهيم . به كساني كه اهل تحمّل هستند و از ما حرف شنوي دارند ، قهرا كمتر اجازهٔ مرخصي مي دهيم ؛ ولي برخي در طول ماه يك  يا دو بار به مرخصي مي روند . اين هم از روي تبعيض نيست ؛ بلكه به افراد بستگي دارد . مي بينم اگر اجازه ندهم ، متضرر خواهد شد و در نتيجه حوزه لطمه خواهد ديد.

خود مرخصي هم تبعاتي دارد. وقتي طلبه به مرخصي مي رود ، در بيرون از مدرسه مسائلي مي‌بيند، حرف هايي مي شنود و ... قهراً هنگامي كه به مدرسه برمي گردد، با افكاري آشفته به مدرسه مي آيد  و تا ما مسموميت او را درمان كنيم ، مدت ها طول مي‌كشد .

در پايان گفتني است كه ديدار پدر و مادر آن قدرها هم لازم نيست . در اصل طلبگي اجازهٔ والدين شرط نيست تا چه رسد به بحث زيارت . طلبه بايد دعاگوي والدين خود باشد ؛ اما لازم نيست در فاصله‌هاي كمتري به ديدار آن ها برود ؛ چرا كه با اين رفتن‌ها، از درسش عقب مي ماند. جايي كه رفتن، مقدمه برخي افت­ها و كاهش‌ها است، نبايد به مرخصي برود .

روش جذب و ارزیابیاساتيد

براي پايه هاي اول و دوم ،از طلاب مدرسه كه در پايه هاي بالاتر مشغول هستند ، بهره مي بريم‌. كساني را كه براي تدريس داوطلب هستند ، از چند لحاظ ارزيابي مي كنيم ؛ اين عده هم بايد از نظر درسي و بيان موفق باشند و هم از نظر اخلاقي تاحدودي به عنوان اسوه مطرح باشند . اما براي پايه‌هاي بالاتر از فارغ التحصيلان و شاگردان ارشد مدرسه بهره مي گيريم ؛ چه كساني كه در تبريز در خدمتشان بوديم و چه آن عزيزاني كه در تهران يا بناب مشغول به تحصيل بوده‌اند . كساني را كه به نظر مي رسد اينجا موفق باشند ، به صورت مستقيم يا غير مستقيم دعوت مي كنيم. مع الاسف آن توقع و انتظاري كه داريم ، كمتر  بر آورده مي شود، البته شايد آنان هم محذوراتي دارند و يا مي خواهند تحصيلاتشان را ادامه دهند و احيانا برخي هم نگران هستند كه اگر اينجا بيايند ، از نظر معاش تامين نشوند و شايد تصور  مي كنند كه من عبد المجيد سابق هستم و نمي دانند كه روزگار مرا در اين مورد، كمي تاديب كرده است. ديگر من آنها را با خودم مقايسه نمي كنم ؛ اين هم نوعي پيام براي آن عدّه است!

ارزيابي اساتيد

اساتيد را با سه شيوه ارزيابي مي كنم :

نخستاز طلبه هايي كه بيشتر اهل مطالعه و درس هستند ، سئوال مي كنم . گاهي در جمع كلاس ، قبل از حضور استاد يا بعد از رفتن او ، يا روزي كه استاد نتوانسته در درس حاضر بشود ، وضع استاد را از آنان جويا مي شوم و براي مثال مي پرسم : نحوهٔ پاسخ دادن استاد به اشكالات شما چگونه است ؟ حتي به طور خصوصي از برخي شاگردان ، نحوهٔ شوخي ها و مزاح هاي او را مي‌پرسم و يا از درس پرسيدن او كسب اطلاع مي كنم .

دوماينكه گاهي هنگام تدريس استاد ، به كلاس  سر مي زنم . با مزاح و لطافت خاصي مي‌گويم‌:«  اجازه دهيد امروز يك نفر به جمع شاگردانتان اضافه شود ! » نحوهٔ تدريس استاد را از نزديك مشاهده مي كنم . گاهي هم پشت در ايستاده و استراق سمع مي كنم !

در نهايتهنگام امتحانات و طرح پرسش‌هاي امتحاني از سوي اساتيد ، به آن سئوال‌ها نگاه كرده و به ارزش و سازنده بودن آن ها دقت مي كنم . با اين سه را ه اساتيد را مورد ارزيابي قرار مي دهم.

 

آموزش اخلاق

مسئله اخلاق از اولويت‌هاي اصلي هر فرد خصوصا يك طلبه و روحاني است؛ چرا كه مي‌خواهد علاوه برتهذيب و تزكيه نفس ، پيام‌رسان قرآن و عترت و مروّج مكارم اخلاق باشد. همانطوري كه  گسترش مكارم اخلاق از جمله‌ي مهمترين علل بعثت انبيا خاصه اشرف انبيا ، پيامبراكرم (ص) بوده است ، از فلسفه‌هاي وجودي حوزه و طلبه هم ( البته در سطح خودش) محسوب مي‌گردد و بايد سرمايه گزاري علمي و تحقيقاتي بيشتري در اين زمينه صورت بگيرد.

آموزنده ترين و سازنده ترين راه ، همان است كه امام صادق (ع) فرمود : « كُونُوا دُعَاه لِلنَّاسِ بِغَيْرِ ألْسِنَتِكُمْ  ». بايد با عمل درس داد.( « عَنِ ابْنِ أبِي يَعْفُورٍ قَالَ قَالَ أبُو عَبْدِ اللَّهِ ع : كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ ألْسِنَتِكُمْ لِيَرَوْا مِنْكُمُ الْوَرَعَ وَ الِاجْتِهَادَ وَ الصَّلَاةَ وَ الْخَيْرَ فَإِنَّ ذَلِكَ دَاعِيَةٌ » كافي ج 2 ، ص 78 ، ح 14 ) در آنجا كه خداوند متعال رسولش را مي‌ستايد ، مي فرمايد : « وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ  » (قلم/۴)  برخورد پيامبراعظم با دوست و دشمن، پير و جوان و … طوري بوده كه هر كس اخلاق آن حضرت را مي ديد، مجذوبش مي شد. اگر پيامبر(ص) دافعه داشت، اصلاً كسي نزديكش نمي شد تا چه رسد به اينكه حرف‌هايش را هم بشنود و بپذيرد. امِا در همان نگاه اول ، قيافه همراه با تبسم پيامبر(ص)  او را به طرف آن حضرت مي كشاند. خداوند مي فرمايد : «وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ  » ( آل عمران/۱۵۹).

ما قطعاً مي خواهيم ، ادامه دهنده راه ايشان باشيم كه سودمندترين راه‌ها است؛ نه نصيحت زباني مي خواهد و نه قدرت بدني ! نه پول دادن لازم است و نه منبر رفتن ؛ همان راه رفتن متعارف  در خيابان ، يا نشستن انسان در مسجد يا جاي ديگر، همه مي تواند راه آموزش اخلاق باشد. اگرچه بيان و گفتار هم جاي خود را دارد.

راه دوم ، معرفي الگوهايي است كه واقعاً اخلاقشان استاندارد و معتدل بوده است. تاريخ راه و رسم آنها را براي ما به يادگار گذاشته است. اخلاق ، گفتار ، رفتار ، زهد و عبادت ايشان الگوهاي مناسبي براي طلبه است . البته كساني كه تك بعدي بوده و در سير و سلوك افراط يا تفريط داشته اند ، الگوهاي مناسبي براي معرفي نيستند. الگو بايد جامع ابعاد و معتدل باشد و از لحاظ معرفت، رفتار و منش پيامبرگونه باشد، تا بتواند در شكل گيري شخصيت اخلاقي ، طلبه مفيد واقع شود؛ هم از لحاظ معرفتی و هم منشی و رفتاری؛ در یک کلمه پیامبرگونه و امیرالمومنین گونه.

 

نياز هاي طلاب سال اول

در اين مورد توجه به چند نكته ضروري است :

مطلب اول: طلبه اي كه سال اول طلبگي اش را سپري مي كند، از محيطي آمده كه با حوزه فاصله دارد. در بيرون حوزه دو نوع ذهنيت نسبت به حوزه وجود دارد : عده‌اي بر اين باورند كه حوزه ، خانهٔ فرشتگان است و طلبه ها انسان­هايي فرشته گونه‌اند. برعكس برخي هم گمان مي كنند كه حوزه ، جاي خوردن و خوابيدن است. به هر حال طلبه سال اول با چنين ذهنيت‌هايي وارد حوزه مي‌شود، لذا اولين و مهم‌ترين كار اين است كه مسئولان، طلبه سال اول را خوب تحويل بگيرند وآن را در گفتار و رفتار خود نمايان سازند. افراد بزرگ‌تر حجره اين تازه وارد را به عنوان يك برادر و امانت تحويل بگيرند. نبايد سال اولي در مدرسه و حجره ، احساس غربت كند ؛ بلكه بداند كه ساير افراد مدرسه و هم حجره‌اي‌هايش رفيق امين او هستند. طلبه اي كه از يك شهر يا روستاي دور از آغوش گرم خانواده به سراي غربت آمده، اگر ببيند كه در حوزه او را تحويل مي گيرند، ديگر احساس غريبي نمي كند و دوري از خانواده برايش چندان مهم نخواهد بود. با خود مي گويد: اگر كنار پدرم نيستم، الحمدلله مدير و مسئول حوزه بيش از پدرم مرا نوازش مي كند. به رويم مي خندد و با تبسم و مهرباني ، با من برخورد مي كند. اگر برادر بزرگم در كنارم نيست، اشكالي ندارد؛ چرا كه مسئول حجره از برادر هم مهربان‌تر است. طبيعي است در چنين فضايي، طلبه سال اولي ، احساس غربت نمي كند و خاطره بسيار شيريني در ذهنش باقي مي ماند و اين خاطره شيرين ايام ورود به حوزه ، در خيلي جاها بسيار راهگشا است.

اين ارتباط عاطفي صحيح ،از طرف مسؤول مدرسه، استاد، مسؤول حجره و ساير طلاب بسيار اهميت دارد. عمده تلاشم اين است كه از راه عاطفي ، طلاب را تربيت كنم و به همين جهت از همان ديدار اول ، اسامي طلاب را ياد مي گيرم و وقتي هم صدايشان مي زنم، با اسمشان صدا مي زنم و در اين كار تعمّد دارم. در طول اين سال ها نام تمامي و حداقل نام اكثر آنها را مي دانم. قهراً در طلبه سال اول اثر خوبي دارد، احساس انس مي كند. حدود چهل سال پيش مشغول خواندن رسائل بودم. استادم با توجه به لطفي كه به مرحوم پدرم داشت ، يك وقت رو به من كرد و ميان تمامي شاگردان مرا با اسم ابن‌يوسف صدا زد. اين كار استاد در من اثر خوبي داشت، با آنكه طلبه سال اول نبودم اما خوشم آمد.  البته طبيعي است كه اگر كسي از طرف بزرگي تشويق شود ، در رشد او كمك خواهد كرد.

لذا من روي حفظ كردن اسامي طلبه ها خيلي حساس هستم. نام آنها را مي گويم و با يك محبتي آنها را صدا مي زنم كه تاثير خوبي بر آنان مي‌گذارد به گونه‌اي كه اگر ميهماني ترتيب مي دادم و آنها را دعوت مي كردم ، اثرش آن قدر نمي شد.

 

      شكوفايي روحيه معنوي

طلبه وقتي به حوزه مي آيد ، با صداقت و احساس پاك و ذهنيتي مقدس نسبت به حوزه و روحانيت به جرگهْٔ طلبگي در مي آيد . به نظر من همان طور كه بيمار قلبي ، مدتي در سي سي يو  زير نظر پزشك متخصص نگه‌داري مي شود ، اين طلبه هم بايد حداقل يك سال تحت مراقبت دقيق باشد. منظور نظارت دقيق نيست ؛ چرا كه در نظارت دقيق شخص احساس محدوديت مي كند و تبعات منفي وجود دارد .مراقبت بايد كاملا نامرئي و ظريف اعمال شود . اگر طلبه يك سال تحت اين نوع مراقبت باشد ، نه تنها آن ذهنيت مقدس نسبت به حوزه از بين نخواهد رفت ؛ بلكه ذهنيت به واقعيت تبديل خواهد شد .

امكان دارد خود طلبه كمي تند روي كند و بخواهد بار معنوي زيادي بردارد ؛ اما سرپرست و مدير بايد مواظبت كند و جوان بودن او را درك نمايد . جوان هم به تفريح و تفرج نياز دارد و هم به مسائل معنوي، اما هر چيز بايد در حدّ خودش باشد. اگر يك سال در قرنطينه باشد و بد آموزي نبيند ، حتما ظرفيتش بيشتر خواهد شد .

اين مطلب نه تنها در بعد تهذيب نفس لازم است ؛ بلكه در بعد آموزش علمي نيز چنين است . اگر طلبه در سال اول ، خودش را از لحاظ علمي ساخت ، شكست و افتش كم خواهد بود . البته افراط و تفريط درست نيست ؛ متاسفانه گاهي روي اين مساله سستي مي شود و عوارض منفي بوجود مي‌آيد!!

سير و سلوك عرفاني

انسان نبايد هيچ موقع خودش را از موعظه بي نياز بداند . در روايتي وارد شده است پيامبر اكرم (ص) به حضرت جبرئيل مي فرمود :«  يا جبرئيل عظني » (« نَزَلَ جَبْرَئِيلُ ع عَلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ لَهُ : يَا جَبْرَئِيلُ عِظْنِي فَقَال :َ يَا مُحَمَّدُ عِشْ مَا شِئْتَ فَإِنَّكَ مَيِّتٌ وَ أَحْبِبْ مَنْ شِئْتَ فَإِنَّكَ مُفَارِقُهُ وَ اعْمَلْ مَا شِئْتَ فَإِنَّكَ مُلَاقِيهِ شَرَفُ الْمُؤْمِنِ صَلَاتُهُ بِاللَّيْلِ وَ عِزُّهُ كَفُّ الْأَذَى عَنِ النَّاسِ » من‏لايحضره‏الفقيه  ج  : 1،  ص :  471 )؛ «جبرئيل ، مرا موعظه  كن». با اين حساب نبايد خودمان را از موعظه بي نياز بدانيم . به ويژه طلبه اي كه در حال تحصيل علم و تهذيب نفس است ، بايد از اين مطالب غافل نشود . حداقل در هر هفته يك بار پاي منبر واعظي بنشينيد. گرچه معلومات آن واعظ  خيلي زياد نباشد ، اما امكان دارد نفس پاكي داشته و گفته هايش از روي صدق باشد. لازم است به موعظه اين فرد گوش كند و منتظر نباشد كه مثلا شخصيتي نظير آيت الله بهجت يا مرحوم ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي يا ميرزا علي آقا قاضي يا فلان عارف معروف از او دستگيري كنند . به نظر من در جلسات همان علمايي كه تا حدودي منزه و پاك نفس هستند ـ اگرچه در حدّ بالايي هم نباشند ـ شركت كند . اگر انسان خودش را از موعظه و پند و نصيحت بي نياز بداند ، از مصاديق اين حديث خواهد شد :« وَ مَنْ رَضِيَ عَنْ نَفْسِهِ كَثُرَ السَّاخِطُ عَلَيْهِ » (نهج البلاغه ، كلمات قصار 6 )؛ « هركس از خود راضي باشد ، معترض زيادي خواهد داشت».

مطالعه كتب عرفاني و اخلاقي

مطالعه مطلق اين گونه كتاب‌ها صحيح نيست و نبايد طلبه ها را به خواندن آنها تشويق كرد ؛ چرا كه اگر صد در صد هم مطابق قرآن و سنت باشد ، براي عده‌اي بدآموزي دارد. از جمله كتاب‌ « محجة البيضاء» مرحوم فيض است. با اينكه ايشان خيلي روي احياءالعلوم زحمت كشيده و افق فهم او با افق فهم امثال ما قابل مقايسه نيست ، اما با اين همه به طور مطلق سفارش نمي كنم.

 كاري كه لازم است روي كتاب هاي اخلاقي انجام پذيرد، طبقه بندي آنها است؛ هر كتابي را نبايد هر طلبه اي بخواند . ثانياً نظارت يك استاد قابل اعتماد ضرورت دارد. چه بسا مطالب كتاب مفيد باشد ، اما طلبه در فهم آن با مشكل مواجه گردد. بنابراين بايد ديد دستورالعمل اين كتاب با مزاج اين شخص سازگار است يا نه؟ وقتي طبيب نسخه مي نويسد، آن نسخه را به بيمار ديگر تجويز نمي كند ، بلكه هر بيماري نسبت به حال و مزاج خود داروي خاصي دارد. در مورد روح و روان هم مطلب از اين قرار است؛ بلكه حساسيت موضوع بيشتر از حساسيت بيماري هاي جسمي است. مسائل اخلاقي و عرفاني و علم النفس ،از پيچيده ترين مباحث است. چگونه مي توان توصيه كرد طلبه‌ها كتاب هاي عرفاني را به طور مطلق مطالعه كنند؟!

 

نماز و روزه هاي مستحبي

عمده در اين مسئله ، ظرفيت افراد است ، سرپرست اخلاقي طلبه ها بايد ظرفيت هاي مختلف آنان را تشخيص دهد . بايد بسنجد كه آيا واقعا روزهٔ مستحبي به صلاح آنان است ، يا نه ؟ اگر هست ، در چه حدي ؟ در يك ماه يك روز يا سه روز ؟ آيا از اول طلبگي ، صلاح است كه ما بگوييم : پيامبر اكرم (ص) به حضرت علي (ع)  فرموده : يا علي ! هر كس نماز شب نخواند از من نيست . طلبه اي كه تازه وارد حوزه شده، وقتي اين روايت را مي شنود ،ممكن است به نماز شب اهميت دهد و بكوشد هرگز آن را ترك نكند  و يا اينكه قدرت التزام به نماز شب را در خودش نيابد ، در نتيجه به آن پايبند نشود . در صورت نخست نوعا براي ادامه ، شور ونشاط اوليه را از دست خواهد داد و بعد از مدتي نسبت به آن سست خواهد شد . در صورت دوم نيز نااميدي و يأس گريبان گير او خواهد شد ؛چرا كه به خودش چنين خواهد گفت : ديگر من آدم بشو نيستم ، چون نماز شب نمي خوانم . با اين توجيه نسبت به خودش بدبين خواهد شد . البته نه آن بدبيني كه لا زم است انسان هميشه آن را داشته  باشد ( زيرا آن موجب پيشرفت و تعالي انسان است) اما اين نوع بدبيني باعث ركود و  سستي است .

از اين روي وقتي از برخي بزرگان براي سخنراني در مدرسه دعوت مي كنم ، قبل از برنامهٔ سخنراني ، در دفتر به ايشان متذكر مي شوم كه در بين طلاب، برخي تازه به حوزه آمده اند و مثلا دو ماه پيش در دبيرستان درس مي خوانده اند ، يا خداي نكرده شايد كسي حتي در نماز واجبش سستي داشته است ؛ چرا كه گاهي شده است بزرگي به مدرسه آمده و فرموده : «  من در طول شبانه روز 16 يا 18 ساعت ، كار مفيد داشتم  » . منظورش اين بوده كه طلبه ها بايد اين گونه باشند و به خودشان تنبلي راه ندهند . طلبه وقتي اين حرف را مي شنود ، با خودش مي گويد : من نه پانزده ساعت كه سيزده ساعت هم كار مفيد ندارم ؛ پس به درد طلبگي نمي خورم و ...!

با افرادي كه در حال شكل گيري روح اخلاقي و معنوي هستند ، بايد مثل مريض برخورد كرد  و در اين باره به طبيب دلسوز ، كاردان و تمام وقت نياز است .

مثلا در مورد دعاي كميل ، اوايل تاسيس مدرسه من شب هاي جمعه بعد از شام همه دعاي كميل را مي خواندم ؛ اما بعدها متوجه شدم كه عده محدودي براي تمام دعا ظرفيت دارند و اگر بقيه در دعا شركت كرده اند ، با بي حالي و افسردگي دعا مي خوانند ؛ از اين رو دو كار انجام دادم : اولا برنامه را بعد از نماز مغرب و عشا اجرا كردم ؛ چرا كه وقتي دعا نزديك نيمه هاي شب برگزار مي شود ، قهرا به سحر خيزي طلبه لطمه مي زند . ثانيا به جاي همهٔ دعا ، خواندن نصف آن را مرسوم  كردم . چون مي ديدم براي همهٔ دعا كشش و ظرفيت لازم وجود ندارد . در بعضي جاها علاوه بر اينكه همهٔ دعا را مي خوانند در اواسط دعا به عزاداري و مرثيه سرايي مي پردازند. يك عده يا از روي ناشي گري چنين مي كنند و يا زياد حال دعا دارند و خيال مي كنند كه شنوندگان هم مثل خودشان هستند ؛ لذا دعا را طولاني و به همراه  مرثيه سرايي برگزار مي كنند !! شخصي هم كه در دعا حاضر شده ، نمي‌داند كه براي امام حسين (ع) گريه كند يا با خداوند متعال صحبت كند. البته گريه بر امام حسين (ع) از افضل قربات و از بزرگ‌ترين عبادت‌ها است ؛ اما هر چيز در جاي خودش خوب است .

براي مثال واجب است انسان در قرائت نماز ، حمد و سوره بخواند و در قنوت هم دعا كند ؛ مثلا صلوات بفرستد . حال به جاي حمد وسوره ـ كه صحبت كردن با خدا است ـ نمي توان صلوات فرستاد و به جاي صلوات هم ـ كه نوعي توسل به اهل بيت (ع) است ـ نمي توان حمد و سوره خواند. بنابراين گاهي به صورت عمومي و در جمع توصيه مي كنم و مي گويم : اگر حال دعا نداري ، عيب ندارد ، حداقل پنج دقيقه بنشين . لازم نيست كه حتما   گريه كني ، كمي در جلسه حضور داشته باش ، صرف حضور در محفل معنوي ، تاثير مثبتي بر انسان دارد . شايد در اين پنج دقيقه ، جرقه اي در وجودت زده شود و تا آخر دعا بماني و بهره مند شوي . هر وقت خسته شدي ، هرگز خودت را معذب نكن و جلسهٔ دعا را به آرامي ترك كن .

البته ما در آخر برنامه دعاي كميل، توسل مختصري به ائمه اطهار (ع) داريم ؛ چرا كه توسل نمك دعا است .

متعارف بودن طلبه

انسان متعارف ، يعني ، كسي كه عُقلا او را تاييد مي كنند . كاري كه مورد تاييد عقلا نيست ، از او صادر نمي شود .

به طور مثال طلبه اي كه سرش را از ته زده ( با تيغ يا با نمره صفر اصلاح كرده)، غير متعارف است . جامعه اين هيئت را قبول نمي كند و چه بسا از مصاديق لباس شهرت بوده باشد . يا گاهي ديده مي‌شود سبيل او زيادتر از حد معمول است ، اگرچه كه اين كار حرامي نيست ؛ ولي خلاف عرف است و كار انسان غير متعارف است .

طلبه مي خواهد اسوه و سرمشق ديگران واقع شود ؛ براي او هرگز سزا نيست غير متعارف باشد‌! او بايد در تمامي شئون ، حتي در خنده ها و مزاح ها الگو بشود . لذا متعارف بودن براي او بيشتر از ديگران لازم است .

ممكن است در زمان علامه مجلسي (ره) عمامه‌اي  متعارف حساب مي شد ؛ اما امكان دارد آن نوع عمامه امروزه لباس شهرت بوده و حرام باشد و برعكس .

طلبه اي كه موي سر را روي پيشاني اش انداخته ، البته كار حرامي انجام نمي دهد ، اما كارش عرف پسند نيست ! يا ريش و محاسني زيادتر از حد معمول گذاشته ، اين هم گناه نيست ؛ ولي جلوهٔ بدي دارد . چند روز پيش طلبه اي كه از شهر ديگري آمده بود، با من كاري داشت ، با آنكه سال دوم بود ؛ اما يك ريش بسياربلندي داشت! بنده كه بيش از 60 سال سن دارم و نسبت به طلبه ها به عنوان شيخ هستم، ريش او بلندتراز ريش من بود . اين غير متعارف است ، هر سن نسبت به خودش ريشي دارد .

لباس هم بايد متعارف باشد ، اينكه برخي پيراهن را داخل شلوار مي گذارند ، كار پسنديده اي نيست . الان برخي ازدانشجوهاي متعهد و بسيجيان عزيز ، پيراهن را روي شلوار مي اندازند ، حال طلبه بيايد و طور ديگري باشد .

البته نبايد از فرهنگ هاي شاذ تبعيت كرد؛ مثلا برخي قديمي ها مي گويند : نبايد موي سر طلبه از زير عمامه اش پيدا باشد ! اين درست نيست ، لازم نيست تا اين حد هم سخت گير باشيم ؛ نوجواني كه هنوز مو در صورتش  نروييده ،  خوب نيست  موي سرش زياد باشد ، بهتر است اين نوجوان موي سرش را كوتاه نگه دارد ، چه بسا موي سر زياد او ، در محيطي كه اكثرا جوان و نوجوان هستند اثر بدي داشته باشد .

خلاصه اينكه هر كس بايد جامعه و عرف را بشناسد ؛ آن گاه به وضع خودش نگاه كند كه آيا با عقل و شرع مطابقت دارد ،‌ يا نه ؟

دوستيهاي افراطي

متأسفانه اين مسئله در بين جوانان ديده مي شود و يك نوع بيماري است؛ يعني ، اگر حسن ظن داشته باشيم ، نوعي بيماري است ( اگرچه خالي از مسائل شهواني و نفساني باشد).

وقتي انسان در يك مجموعه زندگي مي كند، خصوصاً جايي كه دور از پدر و مادر است ، اين گونه مسائل بروز مي كند. دو امر باعث مي شود چنين مسائلي پيش بيايد : اول اينكه چون از عزيزان و وابستگان جدا شده ، قهراً جاي خالي آنان در دلش بيشتر جلوه مي كند و دوم اينكه چون با دوستانش در يك فضا و محيط زندگي مي كند، شب و روز را با آنها سپري مي كند، قهراً با برخي انس مي گيرد، ولي گاهي هم از حد اعتدال خارج مي شود.

جواني كه مي داند اين حساسيت در او وجود دارد، نبايد طوري طرح رفاقت با كسي بريزد كه بعداً برايش دردسر ايجاد شود. فقط با يك نفر رفاقت نكند ؛ بلكه با چند نفر طرح دوستي داشته باشد تا طوري نشود كه شش دانگ دلش در قبضه يكي باشد. يك دانگ اگر به زيد علاقه دارد، يك دانگ هم به عمرو علاقه داشته باشد و يك دانگ هم به ديگري . در نتيجه وقتي اين محبت پخش شود ـ مثل موردي كه تمام محبتش را به يكي داده ـ حاد و غير علاج نمي گردد. از اين بهتر ، آن است كه از اول نسبت به كساني كه به آنها حساس است ( مثلا به قيافه اش حساس است ) با آنها خيلي صميمي نشود و رفاقت برقرار نكند. انسان مي تواند از اول محبت برقرار نكند، چون محبت در چشم است. اگر دوست و هم اتاقي‌اش افرادي باشند كه نسبت به آنها حساسيت دارد ، با ايشان رفيق صميمي نشود والاّ اگر مبتلا شد، درمانش خيلي مشكل است، لذا عمده درمان پيشگيري است.

براي درمان يك راه اين است كه كمتر همديگر را ببيند ؛ يعني ، در جايي باشد كه چشمش كمتر به او بيفتد ، زيرا كه عرض كردم عمده محبت از راه چشم است. اما اگر اين هم مثمر نباشد ؛ چون « الانسان حريص علي ما منع » چاره نيست ، هم حجره شوند . البته جايي كه از خودشان مطمئن باشند كه نعوذ بالله اين مساله منجر به معصيت خداوند نمي شود. به هر حال موارد فرق مي كند و بايستي با مشاوره حل گردد.

در طول اين مدت من خيلي با اين گونه موارد برخورد داشته ام، خودشان هم از وضع پيش آمده شاكي بودند !! مي آيند گاهي به صورت شفاهي و گاهي به صورت كتبي ، مي گويند كه اين امر معنويات ما را تحت تأثير قرار داده و برايمان دل مشغولي بدي ايجاد كرده‌اشت!! خودشان از خودشان شكايت مي كنند.

قهر  كردن طلبه

در اين مورد من حساسيت ويژه اي دارم. در روايات منقول از ائمه اطهار (ع) وارد شده كه خداوند ـ تبارك و تعالي ـ در شب هاي قدر همه را مي آمرزد؛ مگر كساني را كه با هم قهرند . خدا آنان را مادامي كه آشتي نكرده اند ، نمي آمرزد . به ملائكه دستور مي دهد اعمال آنها را بايگاني كنيد و پيش من نياوريد ؛ چون من عمل ايشان را قبول نمي كنم ؛ مگر اينكه با هم دوست شوند، كه اگر دوست شدند، آن وقت اعمال شب احيايشان را پيش من بياوريد.[1]

قهر بودن ، مسلماً از رذايل اخلاقي است ؛ چه طلبه مرتكب اين كار شود، يا غير طلبه. لذا روي اين مسئله حساسيت دارم. در ميان اين تعداد طلاب كه حدوداً پانصد نفر هستند، اگر بدانم دو نفر با هم قهرند ، تا زماني كه آنها را آشتي نداده ام ، راحت نمي نشينم ؛ يا بايد آشتي كنند (كه نوعاً هم چنين مي شود) و يا اينكه اخراج شوند.

جايي كه قهر كردن غير طلبه معصيت است؛ قهر طلبه معصيتش بيشتر است و اگر در يك مجموعه مقدس ، دو نفر با هم قهر باشند ، زشتي آن چند برابر است.

در اين رابطه ابتدا آنها را به طور جداگانه به دفتر فرا مي خوانم ؛ حرف هر كدام را گوش مي كنم و يا مي پرسم : شما از فلاني چه گلايه اي داريد و بعد طرف ديگر را صدا مي زنم و مي گويم دوستتان از شما گله مند است؛ قضيه چيست؟ اگر مطلب برايم تا حدودي مشخص شد ، مي گويم آقاي فلاني شما از دوستتان معذرت بخواهيد و….

 

۱ - حدثنا علي بن موسى الرضا عليه السلام عن آبائه : قال رسول الله في أول ليلة من شهر رمضان تغل المردة من الشياطين و يغفر في كل ليلة سبعين ألفا فإذا كان في ليلة القدر غفر الله بمثل ما غفر في رجب و شعبان و شهر رمضان إلى ذلك اليوم إلا رجلا بينه و بين أخيه شحناء فيقول الله عز و جل أنظروا هؤلاء حتى يصطلحوا (عيون‏أخبارالرضا(ع) ج 2 ص71 )

آزادگذاشتن طلبه

در بعضي شرايط اگر طلبه به حال خود واگذاشته نشود، احساس محدوديت كرده، خودش را در بن‌بست خواهد ديد. اين نوع احساسات قطعاً پيامدهاي خطرناكي دارد. اگر سخت گيري به خرج دهيم ـ چه از جهت مرخصي و چه از جهت درسي و كلاسي ـ احساس خواهد كرد كه در قيد و زنجير است! البته اين ، يك حالت غيرطبيعي است ؛ اين گونه نيست كه هر جواني چنين احساسي داشته باشد. نوعاً طلبه ها از مدرسه و برنامه ها احساس خوبي دارند ، ولي به هر حال در ميانشان كساني هستند كه چنين احساساتي دارند و لازم است با آنان برخلاف ضوابط اوليه رفتار كرد. مثلاً ضوابط اوليه اين است كه در سه هفته اول طلبه ، مي تواند كلاسش را تغيير دهد ؛اگر ببيند با استادي نمي تواند درس بخواند ، مي تواند با استاد ديگري درس بخواند. حال كسي در سه هفته اول اين كار را نكرد، بعدها تصميمش عوض شد، طبق ضوابط نمي توانيم چنين اجازه اي بدهيم ؛ اما به جهت پيامدهاي آن ممكن است ، برخلاف ضوابط اوليه اجازه دهيم. البته احراز اينكه او بهانه نمي گيرد و واقعاً نمي تواند استفاده كند، مربوط به ماست و اگر احراز نشود، طبق ضوابط اوليه عمل مي شود.

بايد اين نكته را خاطر نشان كنم كه به حال خود گذاشتن هم دو نوع است:

در مواقع حادّ او را آزاد مي گذاريم و راه ديگري فرا رويش قرار نمي دهيم. به او مي گوييم مثلاً به اين درس مي روي برو، نمي روي هم مسئله اي نيست؛ چرا كه گاهي اين نوع آزادي دادن خودش مطلوب است.

نوع ديگر، آزادي با شرايط و ضوابط است ؛ يعني ، مطلق العنان نمي گذاريم ؛ بلكه راه ديگري به او نشان مي دهيم. مثلاً به جاي اينكه بگوييم هر قدر خواستيد به مرخصي برويد ، مي گوييم حال كه شما به يك روز مرخصي قانع نيستيد، سه روز به مرخصي برويد. باز يك ضابطه جديد و محدوديت نسبي براي او تعيين مي كنيم ؛ مانند مريضي او را دورا دور تحت مراقبت نگه مي داريم.

 

مشكلات روحي طلبه

يكي از آفت هاي مهم روحي و رواني طلاب و مشكلات عمدهٔ آنها ، جهت گيري هاي افراطي و تفريطي است؛ مثلاً گاهي ديده مي شود طلبه اي كه هنوز راه را نشناخته ، به جاي راه رفتن مي خواهد پرواز كند. اول مي خواهد در عبادت ، زهد و عرفان از در نقطه اوج باشد. براي خود نماز شب را واجب مي داند، نمازهاي نافله را تماماً مي خواند و …. اگر در راستاي تربيت طلبه يك دفعه طوري جهت بدهيم كه هم غذا خوردنش تقليل يابد و در هر ماه ، سه روز روزه بگيرد و هم نماز شب و نوافل را برخودش واجب كند ! و يا بر اثر توصيه هاي ما  شانزده ساعت كار مفيد را برخودش تحميل كند و به اين قبيل دستور العمل ها ملتزم گردد، خلاف مصلحت وي عمل كرده ايم.

همچنين اگربه او بگوييم شما بايد آن قدر بخوري تا سير شوي، براي درس و بحث هم  شش ساعت كافي است. نماز شب هم لازم نيست، واجبات را خواندي كافي است و… بازهم خلاف مصلحت وي عمل كره ايم .

البته در رابطه با مستحبات بايد گفت : عمل به آنها در جاي خود لازم است؛ چرا كه اشتهاي انسان را به واجبات بيشتر مي كند و از طرف ديگر كمبود واجبات را برطرف مي سازد. اما نگه‌داشتن ايشان درمسير اعتدال كار سختي است.

از نظر سياسي نيز بايد جهت دهي و جهت گيري معتدل باشد. گاهي ديده مي شود طلبه هر كسي را كه نمي پسندد ، لعن و نفرين مي كند !! اين صحيح نيست ، بايد با مسائل منطقي برخورد كرد. سب و لعن جاي خود را دارد ، اما نبايد طلبه را اين گونه تربيت كرد. همچنين نبايد روشي در پيش گرفت كه طلبه در مسائل سياسي تفريط كند ؛ مثلا در مراسم سياسي نظير راهپيمايي ها شركت نكند وبه خيال خودش در شعار دادن احتياط كند.

مشكل دوماز اينجا ناشي مي شود كه طلبه ، چشمش به مال دنيا و مقام و مدرك خيره مي شود. وقتي هم سن و سال‌هاي خود را مي بيند، آنها را در رفاه آسايش مشاهده مي كند، از آنجا كه نمي تواند مسئله را هضم كند ، دچار مشكل روحي مي شود.

 مشكل سومازدواج زود هنگامو صاحب اولاد شدن‌ِ بدموقع است كه تمركز طلبه را نسبت به مسائل درسي از بين مي برد.

مشكل چهارممشكلات خانوادگياست ، البته نه مشكل با همسر. حتي كساني كه ازدواج نكرده اند ، شايد مشكلات خانوادگي مربوط به پدر، مادر، خواهر و برادر داشته باشند؛ چرا كه ممكن است سطح فكري خانواده با سطح فكري طلبه برابر نباشد! چه بسا پدر به لباس روحانيت، به چشم يك حرفه و شغل نگاه كند، يا خواهر و مادر، درك درستي از طلبگي نداشته باشند . در اين صورت اگر از سوي خانواده ، درك نشود و آن گونه كه بايد مورد توجه قرار نگيرد و حتي چه بسا طرد شود ؛ ممكن است متحمّل صدمات روحي گردد ؛ چرا كه كمتر افرادي هستند كه از ظرفيت مناسبي برخوردارند.اما بايد توجه داشت كه شرايط انبيا هم اين طور بود، جامعه آنان را درك نمي كرد؛ ولي اين باعث نمي شد كه از وظيفه خود غافل شوند.

همه اين مشكلات با مراجعه به اساتيد اخلاق دلسوز و كاردان و مشاوره با آنها تا حد زيادي حل مي شود.

نحوه معاشرت با مردم

بهترين اسوه در نحوه معاشرت با مردم كوچه و بازار رسول خدا (ص) است كه خداوند متعال او را به عنوان اسوه و الگوي نيكو در رفتار و گفتار و كردار معرفي كرده است : « لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَه حَسَنَه 1».همه بايد به اخلاق پيامبر اكرم (ص) تأسي بكنند ؛ به ويژه طلبه بايد كتاب‌هايي را كه در مورد خصوصيات اخلاقي و رفتاري حضرت و امامان معصوم (ع) نوشته شده، مطالعه كند و از آنها بهره گيرد. طلاب و روحانيون جايگاه متفاوتي از مردم دارند. آنان هاديان و داعيان مردم به سوي خدا هستند، بايد ايشان را به طرف ارزش‌هاي الهي دعوت كنند و در نتيجه لازم است خودشان آراسته به اين خُلق­ها و صفت­ها باشند وبعد مردم را به طرف آنها دعوت كنند. در الگوگيري از ائمه اطهار(ع) وظيفه طلبه و روحاني ، دو چندان است ؛هم به عنوان يك مسلمان بايد از آنان الگو بگيرد و هم به جهت اينكه خود را ادامه دهنده راه آنان مي داند.

طلبه و روحاني بايد آينه قرآن و سنت باشند و كاملاً در تاريخ پيامبر اكرم (ص) و امامان معصوم (ع) دقت كنند. ببينند نحوه برخورد آنان با مردم چگونه بوده، كيفيت معاشرت ايشان با پير، جوان، دهاتي، كارگر، ثروتمند ،غريبه و… چگونه بوده است؟! حتي ايشان گاهي با غيرمؤمن و كافر ذمّي برخورد داشته­اند؛ بايد فهميد با آنان چگونه معاشرت كرده اند.

نقل شده است كه پيامبر گرامي (ص) هميشه در سلام پيش قدم بود؛ حتي براي بچه­ها، تا چه رسد به افراد بزرگ و صاحب شخصيت. پيامبر به پير و جوان سلام مي­كرد، حالا منِ طلبه و روحاني كه مي خواهم به مردم ، اخلاق اسلامي بياموزم، انتظار داشته باشم كه مردم به من سلام بدهند! من كه در اولين اوليّات اسلام گير دارم، چطور مي توانم به مردم درس اخلاق بدهم؟! از مسلمان عادي هم شايسته نيست اين انتظار را داشته باشد كه ديگري به او سلام كند، چه رسد به طلبه و روحاني كه اين انتظارش صد در صد خلاف است.

مگر نفرموده اند:« كُونُوا دُعَاه لِلنَّاسِ بِغَيْرِ ألْسِنَتِكُمْ2»؟! خدا نكند كه ما از مصاديق اين آيه باشيم كه فرمود :« أ تَأمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أنْفُسَكُمْ 3 » و «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ 4» ما نه ‌تنها نبايد توقع داشته باشيم؛ بلكه بايد خود را بدهكار هم بدانيم، خود را وامدار خدا، پيامبر، امام زمان (عج)، بيت المال، ايتام آل محمد (ص) و… بدانيم.

طلبه نبايد حسابش را از جامعه جدا كند و بگويد : من طلبه هستم ؛« مردم مور و من سليمان هستم »!! اين صحيح نيست. خدا وقتي پيامبرش را توصيف مي كند واژه « من انفسكم » را مي آورد؛ يعني ، پيامبر از شماست . با اينكه اشرف مخلوقات است ، اما مي گويد از شماست. خودش مي فرمود كه مرا يك مرد و زن به دنيا آورده. با اينكه مردم كجا و پيامبر كجا؟! اصلاً قابل مقايسه نيست.

اما اينكه طلبه چقدر اجتماعي باشد گفتني است:

اولاًطلبه حسابش با روحاني جداست. طلبه در حال تحصيل است ؛ اما روحاني كسي است كه فارغ التحصيل شده است. طلبه در عين حال كه بايد آداب اجتماعي را مراعات كند، لازم است تا حدي از جامعه دورباشد. البته نه اينكه از مسائل سياسي و اجتماعي بي خبر باشد و يا در اجتماعات ضروري سياسي مذهبي شركت نكند!! كه اينگونه انزوا شرعاً و عرفاً مطلوب نيست؛ بلكه مرادم دوري نسبي است. در مسائل اجتماعي اي كه در حد ضرورت نيست، شركت نكند. اگر طلبه در حال تحصيل است، بايد فكرش را روي درس و بحث متمركز كند و شركت كردن در هر مساله اجتماعي ، مانع از تمركز در درس و بحث است. طلبه مي آيد و مي گويد: مادر خانم برادرم مرحوم شده اجازه بدهيد به مرخصي بروم! گاهي هم لباس مشكي پوشيده به شهري كه 200 كيلومتر و يا بيشتر فاصله دارد، مسافرت مي كند تا در مجلس عزاي او شركت نمايد، با اين كار ديگر نمي شود طلبگي كرد.

مرحوم نراقي مشغول درس بود، معمولاً پيام و نامه اي از دوستان و اقوام برايش مي رسيد؛ باز مي كرد و مي خواند كه نوشته اند : فلان كس مرحوم شده، يا فلان اتفاق ناگوار افتاده است. با خواندن پيام‌ها و نامه‌ها تمركزش كمتر مي شد. به اين نتيجه رسيد كه با خواندن نامه ها فكرش پراكنده شده  و انتظار اقوام از او بيشتر مي شود . از اين رو تصميم گرفت كه نامه‌ها را باز نكند و آن‌ها را همان طور سربسته زير تشكچه بگذارد . مدت ها همين كار را ادامه مي داد؛ هر نامه اي كه مي رسيد ، بدون باز كردن ، آن را زير تشكچه مي گذاشت.

روزي از روزها پدرش مرحوم شد. نامه نوشتند و خبر وفات پدر را به او رساندند. طبق معمول آن نامه را هم باز نكرد؛ اين در حالي بود كه خانواده اش در خصوص مسائل وفات و يا ارث منتظر او بودند ! اما چون نامه را نخوانده بود، خبري نشد . خانواده اش بار ديگر نامه اي نوشته و اين دفعه آن را به استادش ارسال كردند. استاد چون از جريان باخبر شد، موضوع را با مقدمه چيني­هاي لازم به او گفت و متذكر شد كه خانواده اش منتظر هستند. مرحوم نراقي در جواب استادش عرض كرد كه با رفتنم از درس عقب مي مانم. استادش مي گويد: اشكالي ندارد ، چند روزي برويد ، بعد از برگشتن ان‌شاء‌الله جبران مي كنيد.

البته من الان نمي گويم طلبه اين گونه باشد، چون زمان، زمان ارتباطات است. منظورم اين است كه به حداقل قناعت كند و در تمامي مراسم شركت نكند.

1. احزاب / 21 .

2. كافي ، ج 2 ، ص 74 ، ح 14 .

3. بقره / 44 .

4.  صف / 2 .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عمامه گذاري

عمامه گذاشتن براي طلبه و مبلغ دين اسلام ، به جهت وجوه گوناگوني ضرورت دارد :

1. پيامبر اكرم (ص) و ائمه معصومين (ع) به اين لباس ملبس بوده اند . كساني كه رسالت عملي شان تبليغ دين بوده ، در اين لباس بوده اند . علامه عسكري در جريان غدير نقل مي كند : هنگامي كه رسول‌خدا (ص) حضرت اميرالمومنين (ع) را در روز غدير به منصب امارت مؤمنان برگزيد و به طور رسمي حضرتش را از طرف خداوند به عنوان وصي خود معرفي نمود ، عمامه‌اي مشكي را كه نه پيچ داشت ، بر سر مبارك حضرت نهاد . ظاهرا پيامبر عمامهٔ خودش را بر سرحضرت علي (ع) گذاشته بود . اين مطلب ، رمزي در مورد عمامه است. پس بنابراين طلاب ـ كه به عنوان ادامه دهندگان راه انبيا و ائمه (ع) هستند ـ بسي مناسب است به لباس پيشوايان معصومشان ملبس  شوند .

2ـ آن گونه كه تاريخ نشان مي دهد ، از زمان غيبت امام عصر(ع) تاكنون احياي شريعت و تجديد ارزش ها و فرهنگ اصيل قرآن و عترت ، به وسيلهٔ قلم و بيان عالمان ديني و از آن بالاتر با نفس مبارك ايشان بوده است . ترويج قرآن ،   احاديث معصومين، فقه اصيل ، كلام ، عرفان ، فلسفه و اخلاق نوعا به دست روحانيت معزز و معظم ترويج يافته است.  سنگرنشينان اين سنگر محكم و ديده بانان دژهاي اسلامي ، عمامه به سرها بوده اند.

3ـ هر قشر و صنفي براي خودش لباس ويژه اي دارد : نيروهاي نظامي و انتظامي در سراسر دنيا ، قضات و اساتيد دانشگاه ها ( كه غالبا اين دو صنف اخير در ديگر ممالك لباس ويژه اي دارند )، ورزشكاران ، رهبران مذهبي و… همه  لباس هاي آرم داري بر تن دارند. حال كه  مسئله تبليغ يكي از مهمترين  مسائل و شغل انبياي الهي است ، بايد دست‌اندركاران آن براي خود، لباس خاصي داشته باشند . اگر بنا  بر اين است كه مبلغين دين اسلام لباس خاصي انتخاب كنند،آيا لباس اساتيد دانشگاه يا پاپ ها و اسقف ها در خور آنان است ؟ يا مثلا فرم و لباس نيروهاي انتظامي و … ؟ و يا لباس كساني كه مقدس ترين و بهترين مخلوقات هستند  كه همان لباس انبيا است .

4ـ با قطع نظر از ويژگي هاي قبلي ، لباس روحاني لباسي متين و با وقار است كه كمال ادب ظاهري انسان به وسيلهٔ آن حفظ مي شود .

5ـ طلبه‌اي كه با نيتي مقدس اين لباس را مي‌پوشد ، يك روحيهٔ معنوي در او به وجود مي آيد و اين مطلب را به او تلقين مي كند كه: « من طلبه هستم ، من در جاي امام صادق (ع) نشسته ام ، من سرباز آقا امام زمان (عج) هستم ». اما وقتي خداي ناكرده اين لباس را در مي آورد ، يا هنوز به آن ملبس نشده‌است ، اين روحيه كمتر در او وجود دارد . اين لباس نه تنها معنويت‌آور است؛ بلكه باعث مي شود برخي از لغزش هاي اجتماعي و خلاف عرف ها از طلبه سر نزند . البته اين حرف بدان معنا نيست كه هر كس عمامه اي داشته باشد ، معصوم گونه خواهد بود ! ما هيچ وقت مدعي نيستيم كه عمامه عصمت مي آورد . بالاتر از عمامه ، امام زاده بودن هم عصمت نمي آورد ، چه رسد به عمامه ! مگر جعفر كذاب از فرزندان ائمه (ع) نبودند؟ چقدر « انه ليس من اهلك » و « انه عمل غير صالح » در طول تاريخ وجود داشته است ؟ اگر با سوءاستفاده پنج نفر عمامه به سر، ما هم با اين استدلال كه مردم به روحانيت بد بين شده اند عمامه را زمين بگذاريم ، آن وقت مردم بايد نعوذ بالله به امامان هم بد بين بشوند ؛ چون برخي از فرزندان ، آنان از مقام پدرشان سوء استفاده كردند! به هر حال مراد ما اين است كه عمامه ، از جمله عوامل اصلاح و از اهرم­هاي تهذيب است .

6. علاوه بر اين ها در روايت شريفه به عمامه « تِيجَانُ الْمَلَائِكَه 1» اطلاق شده است . به كلاه لبه‌دار ، كلاه پهلوي يا به كلاه هاي ديگر ،« تيجان الملائكه » گفته نشده است .

7. در نماز امر شده كه با « عمامه » نماز بخوانيد و تحت‌الحنك آن را باز كرده و از زير چانه عبورش دهيد . همهٔ اينها اهميت عمامه را مي رساند . پس بهتر است و تا حدي ضرورت دارد كه طلبه معمم شود ؛ خصوصا كه مردم وقتي اين لباس را مي بينند ، به ياد امامان معصوم (ع) و به ياد امام‌زمان (عج) مي افتند . من نشنيده ام كسي امام زمان (ع) را ببيند و او را بشناسد ؛ در حالي كه حضرت را در لباس كت وشلوار ديده باشد يا با پالتوي عادي ببيند . آنان كه شرف ديدن آقا را داشته اند ؛ مي گويند : آقا را ديديم كه لباس عجمي بر تن و عمامه اي سبز يا سفيد و يا مشكي بر سر داشت. وقتي هم امام زمان (ع) ظهور مي كند ، قطعا با كت وشلوار نخواهد آمد ؛ نه پدران بزرگوارش اين طور بودند و نه خودش اين گونه است .

به نظر من لباس ، نصف شخصيت يك طلبه است. خداوند توفيق دهد كه به لوازم اين لباس پايبند باشيم ؛ چرا كه در التزام به شيء، بايد لوازم آن را نيز مراعات كرد . حال طلبه اي مي گويد : من از عمامه گذاشتن خجالت مي كشم و نمي توانم ملبس بشوم ! اين طلبه بايد به اين مطلب بينديشد : اگر كسي نتواند عمامه اي پنج يا  شش متري را در سرش نگه دارد و در فرودگاه يا در ايستگاه قطار ، يا در فلان خيابان تهران ، تبريز ، شيراز و ….  نمي تواند با اين لباس ظاهر شود ، فردا اگر اين فرد از ريش و محاسن خويش خجالت بكشد ، آن را خواهد تراشيد ؟! معلوم است اگر از نماز هم خجالت بكشد ، ديگر نماز هم نخواهد خواند  و يا مخفيانه خواهد خواند؟! كسي كه اين قدر ظرفيت و شخصيت ندارد كه عمامه را در سر نگه دارد ، فردا چگونه مي تواند به خودش بگويد : من عالم مبارزم ! از كجا مي تواند بگويد : من تابع حسينم ، تابع قرآنم ؟ قرآني كه فرياد مي زند : « يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَه لائِمٍ 2 »، «آنان كه در راه خدا جهاد مي كنند و از ملامت و سرزنش ملامت گر هراسي ندارند ».

1. الكافي ج : 6 ، ص : 461 : « عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ : عَمَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِيّاً ع بِيَدِهِ فَسَدَلَهَا مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ قَصَّرَهَا مِنْ خَلْفِهِ قَدْرَ أَرْبَعِ أَصَابِعَ ثُمَّ قَالَ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ هَكَذَا تِيجَانُ الْمَلَائِكَةِ » .

. مائده15/2


 زمان عمامه گذاري

 ملاك عمامه‌گذاري در اين مدرسه فقط به درس موقوف نيست؛ امكان دارد طلبه اي پايهٔ شش يا هفت را تمام كرده باشد، اما هنوز اجازه نداده باشيم كه عمامه بگذارد . چه بسا هم يك نفر پايه سه يا چهار است و خودش هم به عمامه گذاري مشتاق است، چون تشخيص مي دهيم كه مي تواند در جامعه اثر خوبي داشته باشد ، به او اجازه مي دهيم كه عمامه بگذارد . در عمامه گذاري صلاحيت علمي، عملي و امانت داري طلبه را لحاظ مي كنيم . اگر ما به كسي عمامه داديم ، مردم  فردا به او به چشم اسلام خواهند نگريست ، به عنوان اسلام مجسم و روحاني به او نگاه خواهند كرد و ديگر نمي گويند كه او دو سه سال است كه عمامه گذاشته است . جامعه به اين توجه نمي كند و حتي لغزش كوچك معمم را بزرگ مي شمارد . از اين رو ما در مورد عمامه ، احتياط ويژه اي داريم .

 مراسم عمامه گذاري

 در نيمه شعبان هرسال تعدادي از سربازان امام زمان (عج)  به لباس مقدس روحانيت ملبس مي‌شوند. اين مراسم نوعا با حضور يكي از بزرگان حوزه علميه قم و نيز يك نفر از اعضاي دفتر مقام معظم رهبري برگزار مي گردد. حضور انبوه مردم ـ به‌ويژه اولياي طلاب ـ بر‌صفا و معنويت مراسم مي افزايد. قبل از مراسم عمامه گذاري ، توصيه هاي لازم در رابطه با توجه دادن اوليا به جايگاه منيع طلبگي به ايشان ارائه مي گردد. گفتني است كه اجازهٔ پوشيدن اين لباس مقدس ، پس از احراز صلاحيت طلاب نسبت به عمامه گذاري ، صادر مي شود.

 تناسب سن و سال طلبه نسبت به لباس روحانيت ، تعهد به رعايت شئون آن ، برخوردهاي مناسب اجتماعي ، گذراندن حداقل چند پايه درس حوزوي ، تعهد و اداي سوگند به مطالبي كه در سوگند نامه آمده است ، از جمله شرايط معمم شدن طلاب در اين حوزه است.

از جمله ويژگي هاي برنامه عمامه گذاري، مراسم بدرقه طلاب است؛ مسئولان حوزه به همراه عده اي از اساتيد و بزرگان مدرسه ، با حضور در كارواني متشكل از تازه معممين ، آنها را تا شهرهايشان بدرقه مي كنند.

 تكريم و تجليل از معممين و خانواده آنها و معرفي ايشان در مناطقشان ـ به ويژه در بين خانواده و اطرافيان ايشان ـ اثرات عميقي مي گذارد.

 

تبليغ و منبر

از روز اول تاسيس مدرسه بنا براين بود كه : طلبه تا زماني كه حداقل پايه هاي شش گانه را با موفقيت به پايان نبرده باشد ، اجازه داده نشود ، به تبليغ برود ؛ مگر اين كه طلبه اي بخواهد به جايي برود كه مردم آنجا يا جوانان آن محل ، ابتدايي ترين مسائل شرعي را نمي دانند و اين طلبه مي تواند احكام را به  آنان بياموزد!

سه عامل باعث شده كه ما در تبليغ اين مبنا را اتخاذ كنيم :

اول اينكه طلبه در اوايل طلبگي براي تبليغ ناشي است ؛ هنوز زود است كه در منبر و سخنراني حاضر شود .

ثانيا اگر زودتر از پايهٔ شش به تبليغ برود ، احيانا ممكن است پس از موفقيت در تبليغ ، مغرور شده و  خيال كند براي خودش كسي شده است ؛ لذا انگيزه و رغبت كافي نسبت به ادامهٔ تحصيل را از دست بدهد .

ثالثا متاسفانه گاهي مسائل مادي تبليغ ، طلبه را مي فريبد و منجر به افتادن او در باتلاق ماديات مي شود . هم ديانت و هم عزت نفسش را از دست مي دهد و به دانش و اندوخته­اش به عنوان كالا مي‌نگرد و معارف بلند اسلامي را به پول  مي­فروشد.

ما در مسئلهٔ تبليغ با لحاظ كردن اين سه موضوع ، به اين نتيجه رسيده ايم كه نوعا رفتن به تبليغ ، براي طلاب زير پايهٔ ششم صلاح نيست .

 

مؤسسه هاي آموزشي و پژوهشي

اين مراكز واقعاً يكي از نعمت هاي الهي است كه به بركت پيروزي انقلاب اسلامي، داير شده است. در اينكه اينها از ثمرات انقلاب است و در نظام درسي حوزه ، انقلابي ايجاد كرده ، شكي نيست. به نظر بنده اگر به مسئله تخصّص در تمام رشته هاي علوم حوزوي ـ حتي در ابواب فقه ـ به طور جدي و عميق پرداخته شود ، حوزه شكوفاتر خواهد شد و به يقين طلاب گران قدر با اميد ، بصيرت ، عشق و نشاط هرچه بيشتري به حركت تكاملي و تحقيقاتي خود سرعت خواهند بخشيد. در اين صورت است كه حوزه علميه با فقه پربار، اخلاق ،عرفان، فلسفه، تفسير و كلام شكوفا و با آگاهي از مكاتب غربي ، با اقتدار هرچه بيشتر و توجه به مقتضيات زمان ، پاسخ گوي مشكلات گوناگون جامعه بشري خواهد بود. هدايت جامعه فقط مرهون مجاهدت طلاب است و وجود تك تك آنها ـ خاصه در زمان غيبت ـ الگوي تمام عيار اسلام، قرآن و سنت رسول الله (ص) و امامان معصوم (ع) خواهد بود و مقام و حيثيت مكتب، در زمينه هاي فكري ، عقيدتي ، اخلاقي، با حركات و سكنات و عملكرد اين عزيزان ، گره خواهد خورد.

 امّا اينكه براي طلاب چگونه جايگاهي است، بايد به تفصيل قائل شد :

اولاً بهتر است بعد از اتمام سطح باشد. ثانياً بعد از رفتن هم فقط به دروس آنجا قناعت نكند و در كنار آنها ، در دروس حوزه بايد شركت كند. احياناً مي بينيم طلبه ها با رفتن به آن مراكز ، يا مقدورشان نيست كه دروس حوزه را ادامه دهند و يا چندان رغبت نشان نمي دهند و در حد امتحان و مصاحبه درس ها را مي خوانند. اگر كسي  بخواهد چهار سال دوره كارشناسي، دو سال دوره ارشد و چند سال ديگر دوره دكتري را بخواند و در اين مدت دروس حوزوي را تعطيل كند، خلاف مصلحت عمل كرده است. اگر طلبه اي استعداد خوبي دارد، چرا در عوض آن مراكز ، در يك يا دو درس خارج شركت نمي كند. الحمدلله كه خوش استعداد هست، اصطلاحات جديدي آموخته ؛ پس بيايد و در دروس حوزه عميق تر از گذشته تحقيق كند. چرا در آن مراكز اهل نظر و تخصص بشود ؛ ولي در فقه و اصول اهل نظر نشود؟! اگر اين آفت­ها از كنار اين مجموعه­ها زدوده شود، رفتن به آن مراكز براي طلاب مستعد توصيه مي شود و الاّ به مصلحت نيست. البته آنها هم كه خوش استعدادند ، بايد بعد از پايان دوره هاي مزبور تمام توانشان را در علوم حوزوي متمركز كنند؛ چرا كه جواني و امكانات هميشه در دست انسان نخواهد ماند و بايد از فرصت ها استفاده نمود.

موضوعات لازم غير درسي

برنامه‌هاي رسمي مركز مديريت حوزه علميه قم ، ضروريات لازم براي طلبگي را فراهم كرده‌‌است. طلبه اي كه مي‌گويد اين درس ها كم است، بايد طوري به اين ادبيات بپردازد كه بعد از خواندن و تمام كردن آن ، توان تفسير قرآن را دارا باشد و يا منطقي كه زيربناي فلسفه و كلام است ، خوب بفهمد. كسي كه مي گويد وقت من زياد است و مي خواهم به موضوعات ديگر نيز بپردازم، بايد ديد چقدر از منطق فهميده است ؟

حتي در مورد اصول فقه هم قضيه از اين قرار است ؛ حال كه يك دوره يا دو دوره اصول خوانده ، چقدر از مطالب اصول فهميده است؟! آيا واقعاً فرق بين تعارض و تزاحم يا ظهور و نص و يا اصول لفظيه و اصول عمليه را درك كرده است…؟

شرح لمعه يك دوره فقه استدلالي است و فهميدن آن كار آساني نيست. من عقيده ام اين است حال كه كنار فقه ، اصول عقايد، كلام و تفسير هم خوانده مي شود، طلبه اگر فقط به برنامه هاي مقرر شده بپردازد، براي امور ديگر وقت پيدا نخواهد كرد.

اما آن دسته از طلابي كه اين برنامه ها آنها را اشباع نمي كند ، مي‌توانند در زمينه هاي زير كار كنند :

1ـ يكي از موضوعات لازم تسلط به ترجمه صحيح قرآن است. گاهي ديده مي شود ، طلبه بعد از ده سال مطالعه دروس حوزوي ، هنوز نمي تواند يك آيه را به خوبي ترجمه كند. مثلاً نمي داند « مُزْجاة 1» يعني چه! اينكه طلبه ترجمه قرآن را نداند زشت است !

2ـ در لابه‌لاي خواندن درس‌ها لازم است خود را از جهت سخنراني تقويت كند. چه اشكال دارد كه تمرين سخنراني را از پايه اول شروع كند. البته نه اينكه به تبليغ برود ؛ بلكه در حد تمرين بين دو سه نفر يا ده نفر ، حديثي را بخواند و ترجمه كند. اگر شنوندگان بخندند، عيبي ندارد؛ بگذار بخندند : اگر اين شخص به اين تمرين ادامه دهد، در آينده خطيب با نفس و زبردستي خواهد شد.

3ـ طلبه بايد با آداب معاشرت به خوبي آشنا باشد ؛ مثلا بداند آداب برخورد با استاد چيست؟ با يك پيرمرد چگونه برخورد كند، با يك جوان و نوجوان چطور، با محرم چطور با نامحرم چطور، با پدر و مادر چطور؟ آدابي كه اسلام به ما ارائه فرموده ، به آنها مسلط باشد و آنها را به كار گيرد.

4ـ اسلام براي نماز خواندن، دعا كردن آدابي ذكر كرده است. اين بد است كه طلبه شرح لمعه را تمام كرده باشد ، اما نتواند دو ركعت نماز با آن آداب مخصوص به جاي آورد. نمي داند در حال قيام دست‌ها در حال تورك باشند يا در مقابل زانوها. واقعاً براي طلبه ننگ است كه اينها را نداند! و نمونه‌هاي فراوان ديگر كه طلبه مي‌تواند به آنها بپردازد.

1. يوسف / 88 : « فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ » .

 

وظيفه طلاب

در اين رابطه دو مطلب قابل توجه است :

اولـ طلبه خودش را به جاي يك كارگر معمولي بگذارد . كارگر با اينكه عامي است ، نه درس اخلاق ديده و نه از فقه ، عرفان و كلام خبر دارد و نه از آيات الهي و احاديث معصومين (ع) چندان اطلاعي دارد ؛ با اين همه آن قدر احساس مسؤليت مي كند كه حداقل 8 يا 9 ساعت كار مفيد انجام مي دهد. كارگر براي به دست آوردن ناني حلال اين گونه با جان و دل تلاش مي كند ؛ چه  مي شود كه طلبه خودش را مثل آن كارگر ببيند ؟!! البته نه براي نان حلال ؛ بلكه براي ابديت و سعادت كار كند  و رهرو راه امامان معصوم (ع) باشد. طلبه اگر اين انديشه را در سر داشته باشد ، چگونه به كم كاري قانع خواهد شد و روزگارش را با بطالت سپري خواهد كرد ؟!

دومـ طلبه به جاي اينكه به آينده اش فكر  بكند ، به وظيفهٔ فعلي‌اش توجه كند. متاسفانه گاهي به آينده فكر مي كند ، سستي و رخوت در وجودش حاكم مي شود و نه تنها در خود ، بلكه در دوستان و نزديكانش نيز تاثير منفي مي گذارد ! چنين شخصي به جاي اينكه به رحمت الهي اميدوار باشد ، چشمش به دست ديگران است و وقتي از جهت معاش تامين نمي گردد ، كاسهٔ صبرش لبريز شده ، به زمين و زمان بدبين مي شود ! وي بايد به جاي فكر كردن به آينده ، به خودش چنين بگويد : يك دولت همواره به فكر كارمند خويش است ، ماه به ماه در پي آن است كه حقوق كارمندش را تامين كند ، حتي براي دوران بازنشستگي او نيز قانون وضع مي كند و براي وفات او برنامه دارد كه خانواده اش خيلي اذيت نشوند . آيا گردانندهٔ دستگاه خلقت و خالق هستي ، نسبت به مخلوقاتش چنين حمايتي نخواهد داشت ؟ مخصوصا نسبت به خودي­ها، كساني كه بزرگ‌ترين سرمايه شان (عمر) را در راه او صرف مي كنند ؟! آيا خداوند به مقدار يك دولت قدرت ندارد ؟ نعوذ بالله از اينكه خدا را به دولت تشبيه مي كنيم ، ارادهٔ او عين عمل او است . اگر طلبه به خدا اعتماد و توكل داشته باشد ، خيلي از افكار و وسوسه‌ها به سراغ او نخواهد آمد و تنها همّ و غمّش وظيفهٔ امروزي‌اش خواهد بود .

وضعتحصيلي طلاب

وضع تحصيلي طلاب با اين همه امكانات و آزادي خيلي رضايت بخش نيست؛ در گذشته حتي يك بيستم امكانات امروزي فراهم نبود. به نظر من، مولايمان امام زمان (ع) و هر وجدان آزاد ، از اين وضع راضي نيست . غير از يك عده  كه شب و روز در تلاش هستند ، خيلي از طلبه ها كم كاري مي‌كنند و در برنامه هايشان ، خيلي سطحي  پيش مي روند. فقط آن قدر درس مي خوانند كه بتوانند حقوقي بگيرند. قبل از اينكه به مرحله اي از علم و معنويت برسند، مي خواهند قاضي شوند و يا در جايي مسئول عقيدتي گردند !! با اين وضع فقه اسلامي پيشرفتي نخواهد داشت ، به ويژه كه امروز به فقهي نياز است كه بيست سال پيش ، به آن نياز نبود . تنها يك بخش از فقه مسائل حكومت اسلامي است كه بايد روي آن كار زيادي  انجام شود . با اين وضع در آينده مجتهد و اهل نظر، كم خواهيم داشت! با مقايسهٔ امكانات الان با زمان گذشته ، به نظر مي رسد اگر در زمان گذشته يك شهيد مطهري به عرصه مي آمد ، امروزه  بايد ده ها و صدها شهيد مطهري تربيت شوند . در هر قرن امام خميني هاي متعددي ظاهر شوند . اگرچه وظيفهٔ برنامه ريزان حوزوي و مسؤلان در اين زمينه سنگين است، لكن بخشي از اين مساله به تلاش و كوشش خود طلبه بستگي دارد .

اگر طلبه مي خواهد جواب گوي تقاضاي جامعه اسلامي باشد، بايد بيشتر از اين تلاش كند . حداقل در فقه اهل نظر شود و يا در كلام و يا در اخلاق صاحب نظر گردد . شايد كسي بگويد : در اين روزگار مشكلات مادي گريبان گير طلبه‌ها است ؛ لذا طلبه ها كمتر مي توانند به درسشان برسند و بيشتر در فكر تامين معاش هستند. در مقابل اين  شبهه مي گويم: ما هم در اين جامعه زندگي مي كنيم و كاملا مشكلات را درك مي‌كنيم ، اما مگر در گذشته ضرورت معاش مطرح نبود؟ الان به هرحال شهريه اي داده مي‌شود ، ولي در گذشته شهريه اي در كار نبود و اگر چيزي به نام شهريه مي دادند ، خيلي كم و جزئي بود . پس راه حل اين است كه طلبه بارش را زود سنگين نكند، ‌كاري نكند كه مخارجش زياد شود! ازدواج را به تاخير اندازد و اگر تشكيل خانواده داده ، در محدودهٔ كوچكتري زندگي كند . شخصي كه ازدواج كرده و صاحب فرزندان متعدد شده و از طرفي در جامعه هم به عنوان فرد اجتماعي در آمده ، ديگر با اين وضع نمي تواند به وظايف طلبگي‌اش برسد . براي تامين معاش، مجبور است كه در فلان مركز تحقيقاتي كار كند و يا در فلان پادگان ارتش يا سپاه به تدريس مشغول شود و حال آنكه اگر طلبه واقعا اهدافش عالي بوده و همّت و توكل قوي داشته باشد ، حتما خداوند ـ تبارك و تعالي ـ كمك خواهد كرد و لازم نيست طلبه به اين گونه كارها دست بزند .

البته بعضي از مسؤليت هاي اجرايي وجود دارد كه بايد به دست علما سپرده شود. امروزه جاي علما در آن عرصه ها خالي است . اگر كسي بگويد كه نبايد روحانيان اين مسئوليت ها را به عهده بگيرند ، منفي گويي كرده است . به نظر من كساني كه از لحاظ علم و عمل و مدارا ، درحدّ نسبتا مطلوبي هستند ، بايد به اين مشاغل بروند . براي طلبه‌هايي كه ولو  به  صورت نسبي خود ساخته هستند و عقل معاد‌، عقل معاش و عقل معاشرت دارند ، ضرورت دارد كه درآن مسؤليت هاي اجرايي حضور داشته باشند. اگر كساني كه الان در سپاه، آموزش و پرورش و ساير نهاد ها حضور دارند، نبودند، وضع طور ديگري بود ؛ ولي نبايد هر غنچه نشكفته‌اي، وارد اين مجموعه ها شود! افرادي كه از نظر علمي و معنوي در حد خوبي نيستند ، با وارد شدن به مسؤليت­هاي اجرايي ، نه تنها اثر مثبتي ندارند؛ بلكه احيانا آثار زيان‌باري از خود به جاي مي گذارند .

ورزش

با توجه به مقصد و مقصود طلبه و ضرورت وجود عالمان عاقل و سالم ، ورزش در حد خودش براي طلبه ها لازم است . گاهي به آنان مي گويم : هركس بيست دقيقه ورزش نكند، من از او راضي نيستم.

 ورزش در حد سلامت براي بدن لازم است ؛ چون روح و روان سالم ، در بدن سالم است . عقل سليم هم نوعا در بدن سالم است . از اين جهت لازم است طلاب به ورزش اهميت بدهند؛ خصوصاً در اين زمانه و با زندگي ماشيني كه تحركات خيلي كم است.

اما در حدّ مسابقات وامثال ذلك صلاح نيست؛ اگر چه به عنوان ابزار و در راستاي تبليغ بوده باشد ؛ چرا كه در اين باب ورزشكاران زيادي هستند و با عشق فراوان نسبت به اين مسئله حاضر مي‌شوند و در ميدان‌هاي بين المللي براي ايران مقام كسب مي كنند ؛ از اين‌رو لازم نيست كه طلبه ها وارد اين عرصه­ها شوند. آن قدر نيرو نداريم كه برخي از افراد را درگير اين مسائل كنيم. هنوز نيروي لازم براي وظايف حساس تر از اين امور نداريم.

البته امروزه ورزش طوري مطرح شده كه به يك مكتب تبديل گرديده است! صَرف اين همه بودجه و زمان براي اين امر و صرف وقت اين همه جوان براي تماشاي ورزش، چندان مطلوب نيست! قرآن و سنت، اصلي ترين چيز لازم براي انسان را، هدايت و تعليم و تربيت معرفي مي­كند. انبيا با اين هدف مبعوث شده­اند و كارشان«يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ1»بوده است ؛ كار شاگردان انبيا هم تعليم و تزكيه است و بايد به آن بيشتر توجه كنند و ديگران را نيز متوجه آن سازند.

 

1. آل عمران / 164 : « لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ » .

 

هنر

هنر واژه عامي است كه از شعر و نويسندگي گرفته تا خطاطي و نقاشي و فيلم سازي و بازيگري را شامل مي شود، لذا بايد تقريباً جداگانه به آنها پرداخت كرد.

در زمينه شعر و نويسندگي ، جاي شكي نيست كه اگر طلبه اي ذوق اين مسائل را داشته باشد، لازم است در اين زمينه كار كند و استعدادهاي خود را شكوفا سازد. خيلي از علماي پيشين ذوق شعر و شاعري داشتند و شعرهاي زيبايي مي سرودند . در ضمن اينكه فقيه و اهل كرامت بودند، شاعر هم بودند. براي رساندن محتواي معارف اسلامي ، شعر، خطاطي و هنرهاي مناسب ديگر قالب‌هاي خوبي است.

شعراي بزرگي امثال دعبل ، فرزدق ، كميت و سيد‌‌ حميري بودند كه با شعرشان در حفظ و حراست از ولايت كوشيدند! اينها با اشعارشان در راستاي تبليغ آرمان اهل بيت گام برداشتند.

اما در مورد فيلم سازي،بازيگري و حتي كارگرداني فيلم ـ خصوصاً فيلم هايي كه در موضوع تاريخ اسلام و معارف و اخلاقيات است ـ حتماً حوزه بايد در آنجا افراد متعهدي بگمارد كه هم عالم باشند و هم متعهد. بسا كسي متعهد باشد ؛ اما از روي جهل كاري بكند كه مطلوب نباشد. به نظر مي رسد چون فيلم ها زير نظر روحانيت ساخته نمي شود، نكات منفي در پي دارد. اگر 80%  مطالبش مثبت باشد، 20%  منفي دارد. اما اگر تحت نظر عالم كارشناس بوده باشد ، ميزان اثرگذاري  مثبت آن  بالاترخواهد بود.

از روايت« انّا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم1» ، مي‌توان برداشت كرد كه شايد برخي از مردم كه با منبر، سخنراني، مقاله و اين جور چيزها هدايت نمي شوند، لازم است آنها را از راه‌هاي ديگر هدايت كرد. وقتي فيلم مي بينند، بيشتر تأثير مي پذيرند تا از منبر و سخنراني ؛ لذا چه مانع دارد طلبه ها در اين زمينه كارايي داشته باشند و البته سابقاً از بزرگان شنيديم كه براي كارگرداني طلبه راضي نبودند.

1. كافي  ج1 ، ص 23 ، ح 15

سخن آخر

كمترين انتظار بنده و مسئولان و اساتيد از  يك طلبه، اين است كه در علم آموزي سستي نكنند و براي عالم شدن تلاش زيادي داشته باشد . طلبه بايد سرباز علم و عمل ، خادم دين و مكتب  و انساني متقي باشد . كارگري كه زير آفتاب به دنبال روزي حلال است ، به مراتب بهتر از عالم بي تقوا است ؛ چرا كه آن كارگر شغل مقدسي دارد . كسي كه از لباس روحانيت در جهت كسب مقام و زراندوزي بهره مي برد ، به آياتي از قرآن كريم دقت كند كه در آنها عالم بي عمل را به سگ تشبيه شده است : « فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ 2 »اين آيه فقط در مورد علماي يهود نيست و يا فقط دربارهٔ بلعم باعورا نازل نشده است ! اگر فقط به آنها مرتبط بود ،  ديگر لازم نبود كه در قرآن دوباره ذكر گردد .

البته منظور من اين نيست كه اگر به طلبه هديه اي دادند ، آن را قبول نكند ؛ بلكه دين را مايه تجارت قرار ندهد . اگر با حفظ آبرو و عزت چيزي به او دادند , آن را قبول كند ، ولي هدفش را از طلبگي شهرت و جاه طلبي قرار ندهد . البته طبيعي است كه اگركسي به تبليغ مي‌رود و يا در دانشگاه تدريس مي‌كند ، به هر حال چيزي به دست مي آورد .

2.  اعراف / 176 : «  وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ » .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با اندکی ویرایش به نقل از سایت مدرسه علمیه حضرت ولی عصر (عج) شهرستان بناب

http://hawzahbonab.com

اين اصطلاحات هر چه زيادتر شود، اگر با تهذيب و تقوى همراه نباشد، به ضرر دنيا و آخرت جامعه مسلمين تمام مى‏شود... علم توحيد هم اگر با صفاى نفس توأم نباشد، وبال خواهد بود.

اوقات شرعی